منبع: فصلنامهی متین، شمارهی ۱۰، بهار ۱۳۸۰
اشاره: در حوزه ناپیموده فلسفه فقه لااقل پنج دسته پیش فرضهای بسیار عمده وجود دارد که نیاز به بررسی و مداقه است و فلسفه فقه به عنوان یک علم درجه دوم که هدفش بررسی پیشفرضهای علم فقه است نیازمند بازگشایی معرفتی است. آنچه در پی میآید متن سخنرانی جناب استاد مصطفی ملکیان پیرامون فلسفه فقه است که در پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی در حضور اعضای هیأت علمی و دانشجویان پژوهشکده ایراد شده است.
بحث ما در مورد فلسفه فقه است و هدف اصلی از این بحث طرح جغرافیای کلی و اجمالی از حوزه بسیار وسیع و ناپیموده فلسفه فقه است. اینکه میگویم ناپیموده، به سبب آن است که فلسفه فقه دانشی است که هنوز ــ در جهان اسلام و بخصوص در ایران ــ حتی به مرحله ظهور ابتدایی هم نرسیده است. تا حدود شش سال پیش کسی در ایران حتی لفظ فلسفه فقه را هم استعمال نکرده بود. بنابراین، عمر این لفظ از شش سال کمتر است. تنها تعداد معدودی از اندیشمندان جهان عرب و یکی دو نفر از اندیشمندانِ در قید حیات ایرانی بودند که برای اولین بار تعبیر فلسفه فقه را به کار بردند و تصریح کردند که ما نیازمند بازگشایی معرفتی در این زمینه هستیم. من فقط اهمّ مباحثی را که در فلسفه فقه قابل طرح و بلکه لازم الطرح است، مطرح میکنیم.
قبل از ورود به بحث نکتهای را خاطر نشان میکنم و آن اینکه هیچ گزاره، هیچ عقیده و هیچ باوری نیست مگر اینکه آن گزاره یا عقیده و باور مشتمل بر یک سلسله پیش فرضهاست، یعنی مشتمل بر یک سلسله گزارهها، باورها و عقاید ناگفته دیگر است. امکان ندارد که شما گزاره، عقیده یا باوری را بر زبان یا قلمتان جاری کنید و به هر طریقی آن را اظهار کنید، مگر اینکه شخصی که دارای قدرت تحلیل ذهنی است به آن گزاره، عقیده یا باور نظر کند و دریابد که این باور یا عقیده یا گزاره یک سلسله پیش فرضهای مضمر و ناگفته را در خود دارد. اینکه گاهی از گزاره استفاده میکنم و گاهی از عقیده یا باور، به این دلیل است که معنای گزاره با عقیده و باور فرق میکند، ولی در این بحث که میخواهم به اجمال نکاتی را عرض کنم باید معنای واحدی برای این دو مقوله در نظر بگیرم، والاّ میان گزاره از سویی و عقیده و باور از سوی دیگر تفاوت وجود دارد. وقتی میگویم هر گزاره یا عقیده یا باور پیش فرضهایی دارد، این پیش فرضها، پیش فرضهای چهار قلمرو و مقام مختلف آن گزاره، عقیده یا باورند. این چهار مقام را به اجمال عرض میکنم:
مقام اول اینکه چرا این عقیده در ذهن شما پدید آمد و منعقد شد؟ چه علل و عواملی سبب شدند صاحب عقیده دارای این عقیده خاص بشود؟
مقام دوم اینکه چرا عقیدهای را که در ذهنتان منعقد شده بود اظهار کردید و نگذاشتید در ذهن و ضمیرتان مکتوم و مستور بماند، چرا آن را بر زبان یا قلمتان جاری کردید؟
مقام سوم اینکه از کجا میدانید که این عقیده صادق است یا کاذب، به تعبیر دیگری حق است یا باطل؟
مقام چهارم اینکه چه آثار و نتایجی بر اعتقاد به این عقیده مترتب میشود؟ به عبارت دیگر، صرفنظر از حق و باطل بودن آن اگر کسی یا کسانی، فردی یا اجتماعی به این عقیده معتقد شوند چه آثار جمعی یا فردی، درونی یا بیرونی، مثبت یا منفی، دارای ارزش نیک یا بد بر آن مترتب میشود؟
این چهار مقام بسیار با یکدیگر متفاوت و متمایز هستند. اولین شرط تحقیق این است که در باب عقاید، این چهار مقام را از هم تفکیک کنیم و هیچ مقامی را با مقام دیگری خلط نکنیم. بزرگترین، بیشترین و تأسف برانگیزترین مغالطاتی که در عالم فکر و فرهنگ پیش میآید به دلیل این است که این چهار مقام از یکدیگر تفکیک نمیشوند و شخص توجه نمیکند که به کدامیک از این چهار مقام التفات میورزد. باید بدانیم که هر عقیدهای ــ خواه در باب زندگی روزمره مثل اینکه امروز دوشنبه است، دمای اتاق 21 درجه سانتیگراد است، خواه در مسائل عمیقتر مثل اینکه نظام جهان علّی و معلولی است، نظام عالم طبیعت جوهری ـ عرضی است، خدا وجود دارد، انسان مختار است، زندگی پس از مرگ وجود دارد ــ این چهار مقام را دارد. اگر ما بخواهیم درباره آن عقیده گفتگو کنیم، گزارش دهیم، تحلیل یا نقد کنیم باید این چهار مقام را، که در آنها پیشفرضهایی نیز داریم، از هم تفکیک کنیم. در حال حاضر در مقام این نیستم که مشخص کنم پیش فرضهای این چهار مقام چه چیزهایی هستند. اما باید توجه داشت که این چهار مقام هم پیشفرضهای مشترک در مورد هر یک از عقاید دارند و هم پیشفرضهای اختصاصی برای هر عقیدهای. مشخص کردن این پیشفرضها فرصتی طولانی را میطلبد و در عین حال بسیار شیرین و جذاب است.
تاکنون هرچه گفتیم در باب گزارهها، عقیدهها و باورها بود، اما این مطلب در مورد کلیه(1) رشتههای علمی(2) نیز صادق است و تا وقتی در حیطه رشتههای علمی هستیم این چهار سنخ پیش فرض را داریم. یکی از این علومی که در طی تاریخ پدید آمده علم فقه است. مرادم از فقه همه فقههاست. از این دیدگاه، فرقی بین فقه مسیحی، فقه هندویی، فقه یهودی و فقه اسلامی نیست. البته بحث ما در مورد فقه اسلامی است، ولی همه فقهها از آن جهت که رشته علمی هستند پیش فرضهایی دارند.
پیشفرض در یک علم یعنی چه؟ پیش فرض در یک علم، یعنی مجموعه همه گزارهها یا عقاید و باورهایی که عالمان آن علم، آن گزارهها یا عقاید و باورها را قبول دارند، اما خودشان بر درستی آنها دلیلی اقامه نکردهاند. بنابراین وقتی میگوییم پیش فرضهای فقه، یعنی همه گزارهها یا همه عقاید و باورهایی که فقها درستی این گزارهها یا باورها را مسلّم گرفتهاند، اما خودشان هیچگونه دلیلی برای درستی آنها اقامه نکردهاند.
به طور کلی، پیشفرضهای علوم ــ از جمله علم فقه ــ خودشان به دو دسته تقسیم میشوند. وجه اشتراک این دو دسته این است که فقها خودشان دلیلی بر درستی این پیشفرضها اقامه نکردهاند. وجه افتراقشان این است که درستی بعضی از این پیشفرضها در علم دیگری ثابت شده و درستی بعضی دیگر در هیچ علم دیگری اثبات نشده است. اگر این دو دسته پیش فرضها را مورد مطالعه قرار دهیم، علمی پدید میآید به نام: فلسفه فقه.
فلسفه فقه دانشی است که پیش فرضهای علم فقه را بررسی میکند. همانطور که فلسفه فیزیک به پیش فرضهای علم فیزیک، فلسفه روانشناسی به پیش فرضهای علم روانشناسی و فلسفه ریاضیات به پیشفرضهای علم ریاضیات میپردازد.
درواقع، وقتی میگوییم فلسفه یک علم، یعنی علم دومی که آن علم به پیشفرضهای علم اولیه ما میپردازد. به این معنا هر علمی میتواند فلسفه داشته باشد. ما فلسفه فیزیک، فلسفه شیمی، فلسفه زیستشناسی، فلسفه روانشناسی، فلسفه جامعهشناسی، فلسفه اقتصاد، فلسفه ریاضیات، فلسفه منطق، فلسفه فقه، فلسفه کلام، فلسفه اخلاق و حتی فلسفه فلسفه نیز داریم. چون فلسفه هم خودش یک علم است و طبعاً پیشفرضهایی دارد. اگر علمی به پیش فرضهای علم فلسفه توجه و در آن مداقه کند، آن علم فلسفه فلسفه میشود. فلسفه هر یک از این علوم خودش یک علم درجه دوم است، چون به یک علم درجه اول نظر میکند. فقه، فیزیک، ریاضیات، روانشناسی، علوم درجه اول هستند ولی فلسفه فقه، فلسفه فیزیک، فلسفه ریاضی و فلسفه روانشناسی هر کدام علم درجه دو هستند. علم درجه دو به این معنا که ناظر به یک علم درجه اول است. همین جا نکتهای را که در محافل فکری و فرهنگی ما معمولاً در موردش خیلی اشتباه پیش میآید عرض کنم. همیشه میشود برای فلسفهها مضافالیهی آورد و گفت فلسفه اخلاق، فلسفه فقه، فلسفه کلام، فلسفه مابعدالطبیعه، فلسفه ذهن، فلسفه هنر و... . به همه این فلسفهها از آن جهت که مضاف الیهی برای آنها آورده شده است، «فلسفه مضاف» میگویند. نکتهای که معمولاً به آن توجه نمیشود این است که در درون این فلسفههای مضاف یک دستهبندی دوگانه وجود دارد. این دستهبندی دوگانه از اینجا ناشی میشود که مضافالیه چه چیزی باشد.
اگر مضافالیه خودش یک علم باشد، آنگاه فلسفه مضاف هم فلسفه مضاف است و هم یک علم درجه دوم. مثلاً فلسفه فیزیک، فلسفه شیمی و... هم علم درجه دوم هستند و هم فلسفه مضاف. اگر مضافالیه خودش یک علم نباشد، در این صورت اگر چه فلسفه مضاف داریم، اما علم درجه دوم نداریم. بنابراین فلسفه ذهن، فلسفه هنر و فلسفه تکنولوژی، فلسفه مضاف هستند اما جزء علوم درجه دوم نیستند، چون ذهن و هنر و تکنولوژی به طور مستقل به عنوان شاخهای از علوم شناخته نشدهاند. به اینها علم درجه یک میگویند. با توجه به توضیحاتی که عرض شد چون فقه، علم است فلسفه فقه هم علم درجه دوم است.
از این به بعد بحث را بر محور علم فقه و فلسفه آن طرح میریزیم. پیش فرضهای فقه که فلسفه فقه درباره آنها تحقیق میکند به سه دسته تقسیم میشوند:
اول، پیشفرضهایی که فقه دارد از آنرو که مجموعهای از گزارههاست.
دوم، پیشفرضهایی که فقه دارد نه از آنرو که مجموعهای از گزارههاست، بلکه از آن رو که دارای هویت جمعی است.
سوم، پیشفرضهایی که فقه دارد، نه از آنرو که مجموعهای از گزارههاست و نه از آنرو که هویت جمعی دارد، بلکه از آن رو که سیر تاریخی را طی کرده است. هر علمی تاریخ دارد و فقه هم به عنوان یک علم، تاریخی دارد. فقه ما، دست کم، یک تاریخ هزار و صد و پنجاه ساله را پشت سر گذاشته است. در این سیر تاریخی فقه حوادثی را از سر گذراند و از این رو هم فقه یک سلسله پیشفرضها را در خود به صورت مضمر دارد. همه این پیشفرضها مورد مداقه فلسفه فقه قرار میگیرد. حال به بررسی بعضی از این پیشفرضهای عمده میپردازم:
فلسفه فقه لااقل پنج دسته پیشفرضهای بسیار عمده دارد که باید آنها را مورد بررسی قرار داد. البته این پیشفرضها، پیشفرضهای خودِ فقه هستند و فلسفه فقه تنها در آنها مداقه میکند. اینها همه اموری هستند که فقها آنها را ارسال مسلّم گرفتهاند. به عبارتی، آنها را پذیرفتهاند بدون اینکه آنها را اثبات کنند و لذا کج فهمیهای زیادی در آنها صورت گرفته است. بنابراین باید ببینیم که این اثباتها کجا صورت گرفتهاند. آیا در علم دیگری صورت گرفته است یا نه؟ اگر در علم دیگری صورت نگرفته، چگونه ارسال مسلّم شده است؟
دسته اول این پیشفرضها «پیشفرضهای معرفتشناختی»(3) فقه است. فقها یک سلسله نکاتی را که مربوط به معرفتشناسی و بخصوص معرفتشناسی دینی میشود، بدون اینکه اثبات کنند به عنوان ارسال مسلّم پذیرفتهاند. همه این پیشفرضها به حجیت معرفتی وحی مربوط میشود. به این معنی که همه ما ــ با تمام اختلافات جزئی که در این مسأله وجود دارد ــ معترفیم همانطور که حس دانشی را از عالم واقع در اختیار ما میگذارد عقل هم در مواجهه با عالم واقع یک سلسله اطلاعات مطابق با واقع در اختیار ما میگذارد. برای شهود نیز ــ اعم از علم حضوری و انواع دیگر آن ــ چنین شأنی قائلیم، یعنی معتقدیم یک سلسله اطلاعات را از عالم واقع در اختیار ما میگذارد. حال، این سؤال مطرح میشود که آیا وحی نیز همینگونه است؟ آیا وحی هم اطلاعاتی را از عالم واقع در اختیار ما میگذارد؟ آیا وحی، در این جهت، مانند حس و عقل و شهود است؟ پاسخ فقها به این پرسش مثبت است. آنان معتقدند وحی هم مثل حس و عقل و شهود یک سلسله اطلاعات از عالم واقع در اختیار ما میگذارد. به این مطلب «رئالیسم معرفتی وحی» میگویند، یعنی قائل بودن به اینکه وحی نیز به لحاظ معرفتی رئال و واقع نمون است. فقها این واقعنمونی علم، واقعنماییعلم و انکشاف از واقع علم را به وسیله وحی، ارسال مسلّم گرفتهاند. حالا میشود در این باب بحث کرد که از کجا خبر داریم که وحی توهم، خیالپردازی و رؤیاپردازی بنیانگذاران ادیان و مذاهب نیست؟ از کجا میدانیم که وحی توهم یا به تعبیر روانشناختی هَذَیان نیست؟ در تعبیر روانشناختی وهم با هَذَیان تفاوت دارد. وهم، یعنی مطلبی را که دلیلی به سودش نداریم، قبول داشته باشیم. هَذیان عکس این است، یعنی چیزی را که به زیان آن دلیل داریم، قبول کنیم. ما از چه طریقی میتوانیم بفهمیم که وحی، هذیان و خیالپردازی یا خطا نیست؟ نمیخواهم بگویم اینهاست، بلکه میخواهم بگویم ما که به عنوان فقیه معتقدیم وحی، وهم و خیالپردازی و هذیان و خطا نیست چگونه چنین ادعایی داریم. از چه طریقی حجیت معرفتشناسی وحی برای ما اثبات شده است؟
اینجاست که یک سلسله مباحث دیگر در مورد: روشهای شناخت؛ منابع شناخت؛ شناخت شناخت پیش میآید. روشهای شناخت غیر از منابع شناخت است و هر دوی اینها با شناختِ شناخت تفاوت دارند. ما گاهی شناخت را به همراه شناختِ شناخت داریم. اما بعضی اوقات فقط شناخت داریم، ولی شناخت به شناخت نداریم. مثلاً اگر کسی از من بپرسد ساعت چند است؟ من پس از نگاه کردن به ساعتم میگویم یک ربع به هفت. البته فرض این است که ساعت
من نه کُند کار میکند و نه تند و کاملاً دقیق است. در اینجا علاوه بر اینکه نسبت به زمان شناخت دارم، میدانم که از چه راهی این شناخت حاصل آمده است. بنابراین نسبت به زمان هم شناخت دارم و هم شناخت به شناخت. اما اگر من در پاسخ به پرسش شما بدون توجه به ساعت حدس بزنم ساعت یک ربع به هفت است، از دو حالت خارج نیست: یا پس از مراجعه به ساعت صحت حدس من اثبات میشود یا نادرستی آن. در آن جایی که حدس من نادرست است در این صورت جزء حدسهای خاطی است که ارزشی ندارد، ولی خیلی از موارد هست که حدس ما صائب است در حدسهای صائب(4) شناخت وجود دارد، اما شناخت به شناخت وجود ندارد. یعنی من اگر حدس صائبی در مورد وقت بزنم نسبت به وقت شناخت دارم، اما نسبت به شناخت خودم شناخت ندارم. چون اگر از من بپرسید از کجا میدانی یک ربع به هفت است میگویم حدس زدم. حدس همان چیزی است که قدمای ما به آن فراست میگفتند. این فرضها درواقع، پیشفرضهای دسته اول فقهای ما هستند.
دسته دوم این پیش فرضها «پیش فرضهای تاریخی»(5) است. فرض کنیم از طریقی فهمیدیم که وحی حجیت معرفتی دارد از کجا میدانیم آنچه به عنوان کتاب و سنّت در اختیار ماست سخنانی است که وحی شده است یا مورد تأیید وحی کننده است. این را از کجا میدانیم؟ الان قرآن ــ 360 صفحهای ــ در اختیار ماست. ما فرض میگیریم که وحی حجیت معرفتشناختی دارد. اما از کجا میگوییم آنچه در این کتاب 360 صفحهای است همه وحی است؟ از کجا خبر داریم؟ این یک بحث تاریخی است. ما باید با متدلوژی علوم تاریخی اثبات کنیم آنچه در این کتاب 360 صفحهای است از طریق وحی به دست ما رسیده است. قدمای ما بحثهایی در این زمینه پیش میکشیدند، از جمله: آیا تحریف به زیاده در این قرآن وجود ندارد؟ شاید بعضی چیزهایی که الان در این کتاب است وحی نباشد و در سیر تاریخ به آن افزوده شده باشد. به این «تحریف به زیاده» میگفتند. از سوی دیگر، شاید بعضی چیزهایی که وحی شده الان در قرآنی که در دست ماست نباشد. به این «تحریف به نقصان» میگفتند. قدما معمولاً تحریف را تحریف به زیاده و نقصان میدانستند. امروزه به یک سلسله «مباداها» و «شایدها»ی دیگر هم توجه میکنند. شاید وقتی که میخواستند قرآن را از خط کوفی به خط عربی بنویسند ناآگاهانه اشتباهاتی رخ داده باشد. این دیگر نه تحریف به زیاده است و نه تحریف به نقصان. تا اواخر قرن سوم خط کوفی در جهان اسلام رایج بود. این خط اصلاً نقطه نداشت. بنابراین بین «ب»، «ت»، «ث»، یا «س» و «ش» یا «ط» و «ظ» یا «ص» و «ض» یا «د» و «ذ» هیچ تفاوتی وجود نداشت. این خط تشدید هم نداشت. بنابراین بین حرف مشدد و غیر مشدد هم تفاوتی وجود نداشت. وقتی خواستند قرآن را از خط کوفی به خط عربی کنونی بنویسند، باید قرآن کوفی را بیکم و کاست و اضافه به خط عربی تبدیل میکردند، اما از کجا که «س» به جای «ش» نوشته نشده یا «ش» به جای «س» نوشته نشده باشد. شاید این آوانویسی جدید قرآنی در قرآن یک سلسله نادرستیهای آوانویسی ناآگاهانه ناخواسته را وارد کرده باشد. این هم یک سلسله بحثهای تاریخی میخواهد که تعیین کنیم اشتباهی صورت نگرفته است. من نمیگویم و اعتقاد ندارم که اشتباهی صورت گرفته باشد. منظورم این است که ما ارسال مسلّم کرده بودیم که اشتباهی صورت نگرفته است. فلسفه فقه میگوید باید در این ارسال مسلّم مداقه کرد و دید که اشتباهی صورت گرفته یا نه. اگر صورت نگرفته که مسألهای پیش نمیآید و اگر صورت گرفته باید دید خطاهای راه یافته را چگونه میتوان تصحیح کرد. چنین مواردی را باید با تحقیقات تاریخی و با متدلوژی علوم تاریخی جستجو کرد.
دسته سوم پیش فرضها «پیش فرضهای تفسیری»(6) است. ما فرض را بر این میگیریم که وحی حجیت معرفتشناختی دارد و همچنین فرض میگیریم آنچه در قرآن کنونی وجود دارد دقیقاً وحی است. اما سؤال سومی پیش میآید و آن این است که از کجا میدانید آنچه ما از این قرآن میفهمیم همان چیزی است که صاحب قرآن اراده کرده است. این مطلب در مورد هر کتاب دیگری هم صدق میکند. مثلاً فرض کنید کتاب رمان یا فلسفی است یا اصلاً سخنرانی است. نویسنده در این کتاب رمان یا فلسفی و گوینده در سخنرانی، هم از تک تک جملاتشان و هم از مجموعه نوشته یا گفتهشان چیزهایی اراده کردهاند. از سوی دیگر، خواننده هم از تک تک جملات نویسنده یا گوینده و همچنین از مجموعه آنها چیزهایی فهم کرده است. از کجا میتوان تعیین کرد فهم خواننده و مراد نویسنده بر هم انطباق پیدا کرده است؟ تفاهم در تخاطب نویسنده یا گوینده و خواننده یا شنونده وقتی برقرار میشود که مراد نویسنده یا گوینده با فهم خواننده و شنونده یکی باشد. سوء تفاهم وقتی پیش میآید که گوینده یا نویسنده چیزی اراده کند و خواننده یا شنونده چیز دیگری فهم کند. بنابراین معادله تفاهم و سوء تفاهم چنین است: تطابق مراد نویسنده یا گوینده با مفهوم (= آنچه فهم شده) شنونده یا خواننده، تفاهم است و عدم مطابقت مراد گوینده یا نویسنده با مفهوم شنونده یا خواننده، سوء تفاهم است.
با توجه به اینکه معتقدیم قرآن حجیت معرفتی وحی را احراز کرده است و همچنین تمامی قرآن بدون زیاده و نقصان وحی است حالا این بحث پیش میآید که من از کجا بفهمم این جمله قرآنی که من میخوانم و چیزی از آن میفهمم، همان چیزی است که ماتِن و نویسنده قرآن (خواه آن را خدا بدانیم یا پیامبر(ص)) اراده کرده است. اینجاست که باید به دانش هرمنوتیک یا تفسیر بپردازیم. دانش تفسیر به ما میگوید چه متدلوژیای وجود دارد برای اینکه فهم شنونده یا خواننده دقیقاً بر اراده نویسنده یا گوینده تطبیق کند، یا اگر دقیقاً تطبیق نمیکند گام به گام به آن نزدیک شود و تقرب پیدا کند. اینکه میگویم یا تطبیق یا تقرب برای این است که بین هرمنوتیستها دو مکتب مهم وجود دارد. بعضی از هرمنوتیستها معتقدند اصلاً امکان ندارد ما هیچوقت این نکته را بفهمیم که فهم خواننده یا شنونده دقیقاً بر اراده گوینده یا نویسنده انطباق دارد. اصلاً امکان ندارد ما متوجه این انطباق بشویم، ما فقط متوجه تقرب هر چه بیشتر میشویم. تقرب هرچه بیشترِ ساخت آگاهی خواننده یا شنونده به ساحت خواست نویسنده یا گوینده. بعضی از هرمنوتیستها معتقدند که ما میتوانیم به انطباق کامل فهم و اراده دسترسی پیدا کنیم. ممکن است سؤال شود که مگر قدمای ما چنین متدلوژیای نداشتند که امروز ما باید در آن مداقه کنیم. در پاسخ سه نکته را عرض میکنم. نکته اول این است که اگر قدما چنین توجهی را داشتند باز هم ما باید در آن مداقه کنیم. چرا؟ چون خیلی از پیش فرضهای دیگر را هم که در آن مداقه میکنیم قدمای ما داشتهاند. نکته دوم اینکه قدمای ما در علم تفسیر یا هرمنوتیک از بسیاری چیزها بهطور ناآگاهانه و بدون اینکه حواسشان باشد استفاده میکردند. خیلی اوقات ما از چیزی استفاده میکنیم در حالی که به آن توجهی نداریم. به عنوان مثال فرض کنید بین من و شما در مورد دو ورق کاغذ نزاع درمیگیرد. من ادعا میکنم که این دو با هم مساوی نیستند و یکی از آنها بزرگتر یا کوچکتر از دیگری است و شما ادعا میکنید که آنها با هم مساویند. برای اینکه نزاع فیصله پیدا کند یکی از دو ورق کاغذ را روی دیگری قرار میدهیم. اگر تمام چهارگوشه دو کاغذ دقیقاً بر هم منطبق شد حکم میکنیم که حق با کسی است که ادعای تساوی دو کاغذ را داشت، در غیر اینصورت حق با دیگری است. در ابتدا، به نظر میرسد که این کار هیچ مشکلی ایجاد نمیکند. اما فرض بگیرید که من کسی بودم که ادعا کردم که این دو ورق کاغذ با هم مساوی نیستند. حال که چهارگوشه دو ورق با هم انطباق پیدا کرد شما میتوانید بگویید که ادعای من اشتباه بوده است. من در جواب شما میگویم شما یک پیشفرض اثبات نشده دارید و آن این است که «در انتقال کاغذ از اینجا به آنجا، در این فاصله، این کاغذ بزرگ و کوچک نشده است». از کجا اثبات میکنید که بزرگتر و یا کوچکتر نشده است؟ شاید کاغذ وقتی روی زمین است اندازهاش ثابت است و وقتی آن را از روی زمین برمیدارند تا بر روی کاغذ دیگر بگذارند کوچکتر یا بزرگتر میشود. این یک پیش فرض اثبات نشده است. اگرچه این پیش فرض اثبات نشده است ولی تا قبل از اینکه من این مسأله را مطرح کنم شما به آن توجهی نداشتید. اما از این به بعد به آن توجه پیدا میکنید. حال میگویم قدمای ما به بسیاری از چیزهایی که در باب تفسیر اعمال میکردند، توجهی نداشتند. درست مثل مثال ما که تازه الان متوجه میشویم که میتوان چنین پیش فرض اثبات نشدهای را مطرح کرد. ما پیش فرض داریم که کاغذها وقتی انتقال مکانی پیدا میکنند کوچکتر و بزرگتر نمیشوند. من نمیخواهم بگویم کوچکتر یا بزرگتر میشوند اما میگویم اینجا یک پیش فرض اثبات نشده داریم. اگر بخواهیم نزاع بین من و شما فیصله پیدا کند باید به این پیش فرض توجه کنیم. قدمای ما به بسیاری از آنچه در تفسیر به کار میگرفتند توجه نداشتند. اما حالا ما توجه پیدا کردیم و باید در مورد آنها مداقه کنیم.
نکته سوم اینکه هرمنوتیک یک علم است و همانطور که هر علمی پیشرفت میکند هرمنوتیک هم پیشرفت میکند. ما نمیتوانیم به هرمنوتیک قدمای خودمان اکتفا کنیم چرا که هیچ علمی از گذشته تا زمان حاضر ثابت و ایستا نمانده است. چارهای جز این نیست که یک فیلسوف فقه کنونی به هرمنوتیک گذشتگان بپردازد و بررسی کند هرمنوتیک فقهای گذشته درست بوده یا نه. چه اندازه از آن معتبر است و چه اندازه بیاعتبار شده است. مخصوصاً اگر به این نکته توجه پیدا کنیم که علم هرمنوتیک در غرب بخصوص از صد و پنجاه سال پیش به دست کسانی مثل دیلتای، اشلایرماخر و در قرن ما به دست افرادی مثل بتّی، گَدَمر و دیلوز گسترش پیدا کرده است. همچنین لازم است بدانیم که در حال حاضر این علم به پنج شاخه بسیار عمده تقسيم شده است كه تخصص پيدا كردن در هر كدام از اين پنجشاخه بدون مبالغه نياز به صرف عمرى دارد. چنين دانشى را كه اينقدر گسترش پيدا كرده نمىتوان با دانش ابتدايى گذشتگان ما به پيش راند. اگر بخواهيم به همانها بسنده كنيم مثل اين است كه كسى خود را از رياضيات كنونى بىنياز بداند به دليل اينكه خلاصة الحساب شيخ بهايى را مىداند. چنين شخصى توجه ندارد كه اين كتاب و امثال آن در زمان خودشان آخرين كتابهاى روز بودهاند اما امروزه ديگر نيستند. بسيارى از مسائل امروزى مثل انتگرال، رياضيات گسسته، تئورى اعداد و. . . را نمىتوان با خلاصة الحساب شيخ بهايى نفى يا اثبات كرد. به اين حيث، دانش هرمنوتيك كه بخش سوم از پيش فرضهاى فقهاى ماستبايد مورد مداقه يك فيلسوف فقه روزگار ما قرار گيرد.
در همين پيش فرض سوم يك بحث فرعى هم پيش مىآيد كه قبل از ورود به قسمت چهارم آن را بيان مىكنم و آن اين است كه در دانش تفسيرى كنونى يكى از نكاتى كه ارسال مسلم شده و همه قبول دارند اين است كه انتظارى كه از يك نوشته يا از يك گفته داريد در فهم شما از آن نوشته يا گفته تاثير مىگذارد. خيلى فرق مىكند كه خواننده يا شنونده انتظار چه سنخ مطالبى را داشته باشد. اين انتظار در فهم شما اثر مىگذارد. يكى از مؤلفههاى مؤثر در فهم ما از يك گفته يا نوشته انتظارى است كه ما از آن گفته يا نوشته و همچنين انتظارى است كه از نويسنده يا گوينده آن داريم.
به اين لحاظ يك نكته در علم هرمنوتيك خيلى مهم است و آن اينكه وقتى فقهاى قديم ما به قرآن رجوع مىكردند اين انتظار را داشتند كه قرآن كتاب فقهى «هم» باشد. لذا اين ديدگاه در فهم آنان از قرآن تاثير مىگذاشت. حال اينجا يك نكته وجود دارد و آن اينكه خود اين پيش فرض كجا اثبات شده است كه قرآن كتاب فقهى «هم» هست؟ البته هيچ فقيهى ادعا نكرده كه قرآن فقط كتاب فقهى است. فقهاى ما اين پيش فرض را داشتند كه از قرآن فقه هم قابل استخراج است. از كجا اين مطلب را استنباط و اثبات مىكردند؟ از آيات فقهى قرآن. بنابراين خود اين مطلب يك پيش فرض هرمنوتيك است كه قدماى ما داشتند و معتقد بودند قرآن كتاب فقهى هم هست.
دسته چهارم پيش فرضها «پيش فرضهاى مربوط به مبانى حقوقى فقه» است. فقهاى ما با اختلافات كم و بيشى كه بين آنان وجود داشت معتقد بودند كه منابع استنباط احكام «كتاب، سنت، اجماع و عقل» است. البته فقهاى اهل سنتبه جاى اجماع، مصالح مرسله و به جاى عقل، قياس را مىآورند. تا سيزده منبع هم براى استنباط احكام ذكر شده است. حتى عدهاى به شانزده منبع فقهى قائلند. هر فقيه يا مكتب فقهى معمولا تعداد خاصى از اين شانزده منبع را انتخاب مىكند. البته من نديدهام كه هيچ مكتب فقهى «كتاب و سنت» را نگفته باشد اما در باب بقيه اين منابع دائما اختلاف وجود داشته است. حال اين سؤال مطرح مىشود كه از كجا مىگوييم كه فقه را بايد مثلا از چهار منبع «كتاب، سنت، اجماع و عقل» يا «كتاب و سنت و قياس و اجماع» يا «كتاب و سنت، مصالح مرسله و اجماع» استنباط كرد؟ اين را از كجا مىگوييم؟ اينجاست كه فقهاى ما يك سلسله پيش فرضهاى مربوط به مبانى حقوقى داشتند. اين پيش فرضها بسيار مهم هستند مخصوصا به سه حيث: يكى اينكه، از كجا فهميديم تعداد اين منابع بايد چهار، پنج، شش منبع يا كمتر يا بيشتر باشد؟ دوم اينكه، آيا خود اين منابعى كه ما اخذ مىكنيم به نتايج ناسازگار با هم مىانجامد؟ اين را از كجا فهميديم؟ اين مثل آن مىماند كه در خيابان اتفاقى بيفتد و از چهار نفر در مورد آن استعلام و استفسار كنيم. حالا، كسى مىتواند بپرسد وقتى از چهار نفر سؤال مىكنيد بايد متوجه باشيد كه در اين چهار نوع اطلاعات سازگارى وجود داشته باشد. متوجه باشيد كه در اين اطلاعات عناصر متنافى با هم نباشد كه سازگارى اين مجموعه را از بين ببرد. از كجا فهميدهايد اين چهار نوع اطلاع با هم سازگار استبه همين ترتيب، چگونه از فرايندهاى قرآن، سنت، اجماع و عقل به فرآوردههاى سازگار مىرسيم؟ شايد اگر اين فرايندها به صورت موازى طى شوند فرآوردههاى اين چهار منبع مختلف با هم ناسازگار باشد.
سوم اينكه، اگر روزى اين چهار منبع با هم كافى (حيث اول) و سازگار (حيث دوم) بودند، دليل نمىشود كه هميشه اين چهار منبع كافى و سازگار باشند؟ به تعبير ديگر، بقاى اين كفايت تعداد و بقاى اين سازگارى فرآوردهها از كجا تضمين شده است؟ شايد روزى اين چهار منبع كافى و سازگار بودند ولى امروز نيستند. مثلا شايد فرآوردههاى عقل بشرى امروزه با فرآوردههاى قرآن سازگار نباشد. شما از كجا مىدانيد اين ناسازگارى حاصل نمىآيد.
دسته پنجم پيش فرضها «پيش فرض داد و ستد علوم» است. حوزه معرفتى فقه با ساير حوزههاى معرفتى چه مقدار داد و ستد داشته، دارد و بايد داشته باشد؟ من بر «داد و ستد داشته، دارد و بايد داشته باشد» تاكيد مىكنم، چون از اين حيث دو بحث پيش و بحثهاى توصيهگرانه(8). در آن قسمت كه مىگوييم چه ارتباطهايى داشته يا دارد، توصيف مىكنيم و در آن قسمت كه مىگوييم چه ارتباطى بايد داشته باشد، توصيه مىكنيم. البته شكى نيست كه فقه با ساير علوم ارتباطهايى داشته و بايد داشته باشد. شاخصترين علومى كه گمان رود با فقه ارتباط دارد، عبارتند از: اصول فقه، رجال، درايه، تفسير قرآن و علوم ادبى (شامل: لغت، صرف، نحو، معانى، بيان، بديع، وجوه الالفاظ) . ربط و نسبت اين علوم با فقه اولين بحث پيشفرضهاى پنجم است. اينها براى فقه چه مىكنند؟ آيا فقط مواد خام در اختيار فقه مىگذارند يا به آن روش مىدهند يا هر دو كار را با هم مىكنند؟
فرق مواد خام و روش در اين است كه روشها در يك علم مصرف نمىشوند بلكه استعمال مىشوند به خلاف مواد خام كه در آن علم مصرف مىشوند. بايد توجه كرد كه بين اين دو مقوله در فلسفه و فقه فرق بزرگى است كه معمولا به آن توجهى نمىشود. اما ارتباط فقه با اين علوم مقدم بر فقه چگونه است؟ آيا اين علوم مواد خام به فقه مىدهند يا روش يا هر دو را؟
اينها تازه در مورد علومى است كه قدما آنها را مقدمه فقه مىدانستند. اما فقه با يك سلسله علوم ديگر هم ارتباط دارد. ارتباط فقه با آنها چگونه است؟ ارتباط فقه با كلام و با اخلاق چگونه است؟ به نظر بنده، ما سه علم دينى بيشتر نداريم: فقه، كلام و اخلاق. هيچ علم ديگرى، به نظر من، دينى نيست و نمىتوان صفت اسلامى را براى آن آورد. مىتوان گفت فقه اسلامى، كلام اسلامى، اخلاق اسلامى. همانطور كه مىتوان گفت فقه مسيحى، اخلاق مسيحى، كلام مسيحى و كما اينكه مىتوان گفت فقه هندويى، كلام هندويى و اخلاق هندويى وقس على هذا. البته من اينجا فقط ادعا كردم سه علم اسلامى داريم و آن را اثبات نكردم. اما مهم است كه بدانيم فقط همين سه علم متصف به وصف دينى مىشوند.
علاوه بر اينها فقه با عرفان، فلسفه، حقوق و هنر (زيبايىشناسى) نيز ارتباط دارد. قسمت ديگر در مورد اين است كه هميشه احكام از قول، فعل، و تقرير معصوم استنباط نمىشود. بعضى از افعالى كه از معصوم صادر مىشود ويژگى شخصيتى خود معصوم است.
در يكى از نوشتههاى مرحوم مطهرى آمده است كه در زمان مرحوم آيت الله بروجردى طلبهاى بود كه مىديدم هميشه دستش را زير عبا به صورت حائل جلويش مىگيرد و راه مىرود.
بعد از مدتى علت آن را جويا شدم. آن طلبه گفت: مگر دقت نكردهاى كه آيت الله بروجردى نيز دستشان را اينگونه مىگيرند و چون ايشان اين كار را مىكنند حتما حكمتى دارد. من مطهرى به او گفتم: بيچاره! آقاى بروجردى در ايام جوانى دستشان شكسته است و ديگر نمىتواند دستشان را به طور كامل راستبگيرند. تو نبايد همه كارهاى آقاى بروجردى را مقدس بدانى. چرا كه آقاى بروجردى نيز احوال شخصيه دارد. ائمه نيز احوال شخصيه داشتهاند و از احوال شخصيه چون قابل تعميم نيست، حكم استفاده نمىشود.
بنابراين، داد و ستد علومى كه ذكر شد با فقه به سه طريق است:
طريق اول اينكه اگر در آن علوم تطور حاصل شود، فقه نيز متطور مىشود و آن جايى است كه فقه چه به لحاظ مواد خام و چه به لحاظ روش از آن علوم كمك مىگيرد.
طريق دوم اينكه فقه به آن علوم اطلاعاتى را مىدهد، البته نه بهطور اجبارى.
طريق سوم اينكه فقه با بعضى از علوم هيچگونه داد و ستدى ندارد ولى با آنها هم سرنوشت است. به اين معنا كه با آنها وجوه اشتراك دارد و اگر آن وجوه اشتراك دگرگون شود هم فقه و هم آن علم (مثلا حقوق) دگرگونى پيدا مىكند. فقه نيز چون با برخى علوم مشتركاتى دارد، لذا اگر آن مشتركات لطمه ببيند آن دگرگونى طبعا هم به فقه عارض مىشد و هم به علوم ديگر. اين قسمت كمتر مورد توجه فقهاست، ولى يك فيلسوف فقه به اين مسائل اهميت مىدهد.
همچنين لازم است اين نكته را يادآور شوم كه فلسفه فقه شاخهاى از علم فلسفه است و بايد تابع متدلوژى فلسفه باشد، يعنى بايد روش آن عقلى باشد. همانند فلسفه رياضى، فلسفه تاريخ و فلسفه ديگر علوم. چون همه فلسفهها، فلسفهاند پس تكروشى هستند و روش همه آنها عقلى است. در عين حال كه فلسفه فقه روش عقلى دارد ولى از روش تاريخى و تجربى نيز استفادههاى غيرمستقيم مىكند. دليل اينكه استفاده مستقيم از آنها نمىكند اين است كه فلسفه فقه نيز علمى تك روشى است.
پس از بحث مقدماتى درخصوص فلسفه فقه و بيان پيشفرضهاى اين علم، يكى از مباحث مهم را كه در فلسفه فقه بسيار اهميت دارد، مطرح مىكنم و آن اين است كه فقه براى چه غرض و هدفى القا مىشود. بهتعبير ديگر، اگر مسلمانان به تمام آنچه فقه مىگويد التزام عملى جدى داشته باشند، بر اثر اين التزام عملى جدى چه چيزى بدست مىآورند كه اگر التزام نداشته باشند به همان اندازه التزام نداشتن، آن چيز را از دست مىدهند.
فقيه با استفاده از متدلوژىاى كه در علم اصول فقه آموخته به كتاب و سنت مراجعه مىكند و احكامى را استخراج مىنمايد. اين احكام بدون استثنا همه در قالب امر و نهى ظاهر مىشود; يعنى حاصل كار فقيه يك سلسله احكام انشايى از مقوله امر و نهى است - البته احكام انشايى فقط به امر و نهى منحصر نمىشود. حال، اگر ما به اين امرها و نهىها كاملا التزام بورزيم، در اثر اين التزام چه چيز عايد ما مىشود؟
در اينجا، ابتدا بايد به يك بحث عميقترى در فلسفه زبان توجه كنيم. در فلسفه زبان بحثبسيار مهمى مطرح استبا اين عنوان كه كار زبان چيست و كاركردها و نقشهاى آن كدام است؟ در قديمالايام مىگفتند در هر زبان - فارسى، عربى و. . . - هر جملهاى كه بكار مىرود يا اخبارى است كه انشايى نيستيا انشايى است كه اخبارى نيست. در هيچ زبانى چيزى نيست كه يا از اين دو صورت خارج باشد يا هر دو صورت را با هم داشته باشد. در تعريف اين دو نوع جمله مىگفتند، جمله اخبارى واقعيتى را به ما گزارش مىدهد، در حالى كه جمله انشايى واقعيتى را پديد مىآورد. مثلا اگر گفته شود: «حسن بيمار است. » جملهاى اخبارى بيان شده است، كه در آن واقعيتى (بيمارى حسن) گزارش شده است. اما اگر گفته شود: «حسن برو. » اينجا ديگر اخبار از واقع نشده است، بلكه با گفتن «برو» واقعيتى ايجاد شده است كه همان خالى شدن اتاق از حسن است. درواقع، مىتوان گفت جملههاى اخبارى، اخبار يا گزارش واقعند، و جملههاى انشايى ايجاد واقع. قدما همين دو كاركرد (اخبار از واقعيت و ايجاد واقعيت) را براى زبان قائل بودند. در غرب هم همين عقيده وجود داشت. تا اينكه باركلى، فيلسوف و كشيش معروف انگليسى كه در اواخر عمر به مقام اسقفى رسيد، در يكى از رسائل فلسفى خود نوشت كه كاركرد و نقش زبان بسيار بسيار بيشتر از اين دو قسم است كه تا بر حال به آن تاكيد شده است، اما سخن او چندان تعقيب نشد. در قرن بيستم ويتگنشتاين، فيلسوف معروف اتريشى تبار انگليسى، سخن باركلى را بهطور جدى دنبال كرد و تا آنجا پيش رفت كه قائل شد تعداد كاركردهاى زبان شمارشناپذير است. ما با زبان كارهاى بسيار بسيار عديدهاى انجام مىدهيم. بحث كاركردهاى زبان توسط همين فيلسوف وارد فلسفه شد. بعدها، كسانى گفتند ويتگنشتاين در مورد كاركردهاى زبان مبالغه كرده و درصدد برآمدند تا كاركردهاى زبان را برشمارند. اين شمارشها صورت گرفت و از پنج تا بيست و چهار كاركرد براى زبان شمارش شد. كاركردهاى زبان در شاخه «فلسفه زبان» مورد بحث و بررسى قرار مىگيرد و فيلسوفانى چون ويتگنشتاين و دو شاگرد برجسته هوسرل و آستين و بعد هم شاگردان هوسرل و آستين در اين شاخه از فلسفه مداقه كردهاند.
كاپى، منطقدان امريكايى، معتقد بود كه مىتوان تمام كاركردهاى زبان را به سه كاركرد اصلى برگرداند. البته، او قائل بود تعداد كاركردهاى فرعى زبان بسيار زياد است. هابرماس، فيلسوف معروف آلمانى، هم معتقد بود همه كاركردهاى زبان به سه كاركرد اصلى منتهى مىشود. اين كاركردها با كاركردهاى مورد نظر كاپى متفاوت بود. به هر حال، اين بحثها نه تنها در فلسفه زبان مطرح است كه بايد در فلسفه فقه هم مورد توجه جدى قرار بگيرد. چون فقه در اين موضع و در مواضع عديده ديگر نيازمند دانستن نقشها و كاركردهاى زبان است.
صرفنظر از مباحث مفصل درخصوص كاركردهاى زبان، مىتوان گفت زبان، دست كم، سه كاركرد دارد: كاركرد اول «كاركرد اخبارى يا ادراكى» است. در اين كاركرد ما از واقعيتى از واقعيات جهان هستى پردهبردارى مىكنيم. زبان بهوسيله پردهبردارى از واقعيات جهان هستى تبديل مىشود. اين كاركرد در علوم تجربى طبيعى، علوم تجربى انسانى، علوم عقلى و علوم تاريخى كاربرد دارد. در اين علوم از زبان به عنوان ابزار ادراك و اخبار از عالم واقع استفاده مىشود. البته در اين ادراك و اخبار، خطا و صواب هر دو امكانپذير است.
كاركرد دوم «كاركرد ايجاد اشيا و انشاى واقعيات» است. اين كاركرد ايجادى در درون خود دو قسمت دارد: قسمت اول، كاركردهايى است كه زبان در ايجاد واقعيتها دارد، ولى اگر زبان هم نمىبود وسيله ديگرى براى ايجاد اين واقعيتها وجود داشت. قسمت دوم، كاركردهايى است كه زبان در ايجاد واقعيتها دارد، ولى اگر زبان نبود هيچ وسيله ديگرى براى ايجاد اين واقعيتها وجود نداشت. وقتى پدرى به فرزندش مىگويد: «براى من از يخچال آب بياور» . جملهاى امرى را ادا كرده است كه در قسمت كاركرد دوم زبان، يعنى ايجاد واقعيت مىگنجد. حال، اگر اصلا زبان وجود نداشت - شخص قدرت تكلم نداشتيا اصلا بشر پديدهاى به نام زبان نداشت - چگونه چنين واقعيتى ايجاد مىشد؟ به اين صورت كه خود فرد براى خود آب بياورد، نه اينكه فرزندش براى او بياورد. اين كاركرد يك كاركرد بديلپذير زبان است; يعنى اگر زبان نباشد مىتوان از راه ديگر اين واقعيت را پديد آورد. امرها و نهىها بديلپذيرند. اما مواردى هم هست كه به نظر مىرسد اگر زبان نباشد، به هيچ وسيله ديگر امكان ايجاد واقعيت نيست، مثل عقود و ايقاعات. در عقد، هنگامىكه براى پسر و دخترى صيغه عقد را جارى مىكنند، واقعيتى را پديد مىآورند كه همان همسربودن دختر و پسر براى يكديگر است. در قراردادها هم همينطور است. هنگامىكه گفته مىشود «اين كتاب را هزار تومان از شما خريدم. » اين «خريدم» اخبار نيست، بلكه فعل خريدن با همين جمله ايجاد مىشود كه در حقيقت اعلام ايجاد يك واقعيت است; يعنى واقعيت انتقال مالكيت كتاب از فروشنده به خريدار و اعلام مالكيت پول از خريدار به فروشنده. در اين موارد زبان كاركردى بديلناپذير دارد. اگر گفته شود كه بر اساس راى فقها، عقود و ايقاعات را مىتوان با ايما و اشاره انجام داد مىگوييم كه در اينصورت اين كاركرد هم كاركردى بديلپذير خواهد بود.
به همين ترتيب، تشويقها، ترغيبها و تحذيرها و تهديدها و نفرينها داراى نقشى بديلناپذير هستند. هنگامىكه شما تماشاچى هستيد و ورزشكارى را تشويق مىكنيد و مىگوييد: «مرحبا. . . آفرين. . . نا اميد نشو. . . » در حقيقت در حال ايجاد واقعيتى در عالم خارج هستيد كه همانا ايجاد اميد در دل آن ورزشكار است. شما مىخواهيد يك واقعيتى به نام اميد، به نام پشت گرمى، به نام شادى در ذهن و ضمير آن شخص ايجاد كنيد. ظاهرا اگر «آفرين و مرحبا و هورا و. . . » نبود، شايد ما به طريق ديگر نمىتوانستيم اين تشويق را نشان دهيم. البته ممكن است اختلافات صغروى در مورد بديلپذير بودن يا بديلناپذير بودن نقش زبان وجود داشته باشد، ولى در اصل اين تقسيمبندى مناقشهاى نيست. اين كاركرد در اخلاق، حقوق و بخشى از دين و مذهب كه از آن به فقه تعبير مىشود كاربرد دارد.
كاركرد سوم «نحوه رويكرد و طرز تلقى هر فرد از جهان» است. شخص نمىخواهد بگويد جهان اينگونه است، مىخواهد بگويد من جهان را اينگونه مىبينم و فقط تلقى خود را از جهان هستى بازگو مىكنم نه چيز ديگر. اين كاركرد معمولا در هنر و ادبيات كاربرد دارد.
در فقه ما به كاركرد دوم، يعنى با امر و نهى سروكار داريم. در فقه مىگويند فلان كار را انجام بدهيد و فلان كار را انجام ندهيد. اينگونه نماز و حج و. . . بجا بياوريد و آنگونه بجا نياوريد. فقيه ادعا دارد كه تمام اين امر و نهىها را با يك متدلوژى از دل قرآن و روايت استخراج كرده است. حال بحثبر سر اين است كه در كاركرد اول حقانيت و عدم حقانيت جملهها به چيست؟ حقانيت آن به صدقش و عدم حقانيت آن به كذبش است. پس در كاركرد اول حقانيت جملهها به صدق و كذبشان بستگى دارد; يعنى به اينكه مطابق با واقع باشند يا نباشند. جمله مطابق با واقع حق است و آنچه مطابق با واقع نباشد باطل است. در جملههاى كاركرد دوم، كه مورد بحث ما هستند، حقانيت و بطلان به چيست؟ از سويى، در اسلام گفته شده نبايد با خواهر ازدواج كرد، ولى ازدواج با دخترعمو و دخترخاله و دختردايى اشكال ندارد. از سوى ديگر، در آيين زرتشت گفته شده حتى ازدواج با خواهر هم بلااشكال است. باز از سوى ديگر، در آيين يهود گفته شده حتى ازدواج با دخترخاله و دختر عمو و دختر دايى هم اشكال دارد. هر سه اين احكام از مقوله امر و نهى است. حقانيت كداميك از اينها را مىتوان بر ديگرى احراز كرد و اصلا حقانيت، در اين مقام، به چيست؟ در اين كاركرد، حقانيت و بطلان ديگر به صدق و كذب و مطابقتبا واقع نيست. ظاهرا در جملههاى انشايى و بخصوص در اين دو نوع خاص از انشائيات - امر و نهى - ابتدا بايد هدفى تصوير و تعيين شود و فرض را بر اين بگيريم كه مىخواهيم به اين هدف برسيم. بعد بررسى كنيم كه آيا عمل كردن به امر «الف» ما را به آن هدف مىرساند يا عمل كردن به امر «ب» يا «ج» . به عنوان مثال، در اسلام گفته شده كه «مردان! شما مىتوانيد چهار زن را به همسرى برگزينيد» ، اما «زنان! شما نمىتوانيد بيش از يك همسر داشته باشيد» . در مسيحيت گفته شده كه «مردان و زنان! بيش از يك همسر نمىتوانيد داشته باشيد» . در برخى اديان بدوى هم آمده كه «زنان و مردان! مىتوانيد بيش از يك همسر داشته باشيد» . همه اينها امرهاى مختلفى است. براى اينكه مشخص كنيم كداميك حق است و كداميك باطل، ابتدا بايد يك هدف را معين كنيم و همه بپذيريم كه اين هدف مطلوب ماست. سپس بررسى كنيم كه كداميك از اين امرها ما را به هدف مورد نظر مىرساند و كداميك نمىرساند. تا هدفى معين نشود نمىتوان بر حق يا باطلبودن، هيچ امر يا نهىاى حكم كرد. حالا فرض كنيم در بحث اختيار همسر، هدف ما حفظ ثبات كانون خانواده است. بنابراين بايد بررسى كنيم كه كدام امر ما را به حفظ ثبات خانواده نزديك مىكند و كدام ما را از حفظ ثبات خانواده دور مىكند. آنوقتبر اساس آن هدف حكم مىكنيم كه اين امر يا نهى حق استيا باطل. بنابراين ميزان حقانيت امرها و نهىها به ميزان ايصال ما به هدفمان است.
با توجه به آنچه تاكنون بيان شد پرسشى مطرح مىشود. پرسش اين است كه چه هدفى در فقه در نظر گرفته شده كه بر اساس آن هدف، اين امرها و نهىها صورت مىپذيرد؟ صدق و كذب كل امرها و نهىهايى كه در فقه استبه تعيين اين هدف بستگى دارد. اين هدف مىتواند هدفى جامع باشد كه ذيل آن هدفهاى فرعى قرار دارد و باز هم در ذيل آن هدفهاى فرعى ديگر. به هر حال بايد كاملا مشخص شود كه اين هدف كدام است. وقتى فقيه در مورد كليه احكام، امرها و نهىهايى دارد بايد مشخص كند كه چرا به حق بودن اين امرها و نهىها معتقد است، اما به آنچه مثلا در آيين يهود يا هندو يا. . . آمده است، معتقد نيست. اينجاست كه بايد هدف امر و نهىهاى فقه مشخص شود. مىتوان هدف اين امرها و نهىها را «سعادت» دانست. حال يا فقط «سعادت دنيوى» يا فقط «سعادت اخروى» يا «سعادت دنيوى و اخروى» . شق چهارم - نه سعادت دنيوى و نه سعادت اخروى - فرض صحيح ندارد و متصور نيست.
در وهله اول يكى از اين سه پاسخ را مىتوان پذيرفت. اما اين پاسخها بسيار خام و نپخته است و باعثبوجود آمدن مشكلات فراوان مىشود كه يكيك آنها را بازگو مىكنم.
قول اول اين است كه فقه فقط براى «سعادت دنيوى» آمده است. اين قول با دين سازگار است و قائل دارد. قائل به آن مىتواند ادعا كند كه من هم آخرت را قبول دارم، ولى معتقدم كه سعادت اخروى چيزى جز سعادت دنيوى نيست. سعادت دنيوى و اخروى يك چيز است; چون اگر در دنيا به زندگى سعادتمندانه دست پيدا كنى، درواقع، در آخرت هم به زندگى سعادتمندانه رسيدهاى. اينها دو روى يك سكهاند و دو وادى منفك از هم نيستند. حصول سعادت دنيا همان حصول سعادت آخرت است. مثال عاميانهاش اين است كه عوام الناس وقتى مىبينند كسى شهرت، محبوبيت، ثروت، جاه و مقام و. . . پيدا مىكند و به تنعمات دنيوى متنعم مىشود، مىگويند: «خداوند به او رو كرده است. » پيش فرض اين سخن آن است كه ثروتمند شدن اين شخص دلالت دارد بر رضاى خداوند از او. از اين نظر مىگويند خدا به او رو كرده است; يعنى خدا از او خشنود و راضى است. حالا اگر سعادت اخروى هم چيزى جز رضا و خشنودى خدا نباشد معنايش اين مىشود كه افراد ثروتمند وضعيت اخروى خوبى هم دارند. يك دسته از پروتستانهاى مسيحى به اين نظريه قائل بودند; يعنى اينكه كه هر كس در اين دنيا متنعم به نعم دنيوى است نشانگر اين است كه خدا از او راضى و خشنود است و همين نشان مىدهد كه در آخرت هم سعادتمند است. به همين دليل در كشورهايى كه پروتستان بودند تمدن و سرمايه دارى رشد كرد و خيلى سريع پيشرفت كردند، چون معتقد بودند توفيق پيدا كردن در زندگى نشانه و امارهاى از خشنودى خداست و همين باعث مىشد تلاش كنند تا به ثروت، شهرت و قدرت بيشترى دست پيدا كنند. البته اين نظريه قابل دفاع نيست، ولى در عين حال اعتقاد به آن محال هم نيست.
حال اگر كسى به اين نظر معتقد بود و گفت اين فقه براى سعادت دنيوى آمده است اولين سؤال ما از او اين است كه منظور از سعادت دنيوى چيست؟ خود سعادت مفهومى بسيار ابهام برانگيز است. ارسطو كه براى اولين بار سعادت را مورد بحث فلسفى قرار داد مرادش از سعادت جمع لذايذ بود و مىگفت هر كه از مجموع لذايذ برخوردار باشد سعادتمند است. هر كس اين معناى سعادت را بپذيرد بايد مانند خود ارسطو، ابتدا تمام لذايذ را احصا كند كه لذايذ انسان چيست تا وقتى مىگويد جمع لذايذ سعادت است، مشخص باشد جمع چه چيزى مد نظر است. او بايد تمام لذايد و آلام را برشمارد و بعد بايد اثبات كند كه اين لذايذ قابل جمع هستند چون اگر جمع آنها امكان نداشته باشد، بر اساس اين نظريه سعادت در دنيا حاصل نخواهد نشد. بعد از ارسطو نظريات ديگرى درباره سعادت ارائه شد. كسانى گفتند سعادت، يعنى معرفت و علم هر چه بيشتر به جهان هستى. بسيارى به اين نظر قائل بودند، اما من نمىخواهم وارد بحث تفصيلى آن شوم. ديگرانى چون نيچه و راسل و فوكو معتقد بودند هرچه انسان «قدرت» بيشترى داشته باشد سعادتمندتر است. البته مراد آنان از قدرت موضوع قابل بحثى است كه الان به آن توجه نداريم. كسان ديگرى مىگفتند سعادت، يعنى ضايتباطن. هر كس كه در رجوع به خود از خود راضى باشد، سعادتمند است. برخى ديگر مىگفتند سعادت، يعنى «خودشكوفايى(10)». هركس توانسته تمام قوا و استعدادات خود را به فعليتبرساند و شكوفا كند سعادتمند است. پس سعادت اين جهانى و دنيوى مفهومى بسيار مبهم است و اگر كسى معتقد باشد با عمل به اوامر و نواهى فقه اين سعادت حاصل مىآيد بايد دقيقا مراد خود را از اين سعادت و همچنين تعداد مؤلفههاى آن را روشن كند.
مشكل دوم كه از مشكل اول دشوارتر است اين است كه اگر اوامر و نواهى فقهى در اين وعده خود كه همانا سعادت دنياست توفيق پيدا نكردند، آيا اجازه داريم كه دست از عمل به اوامر و نواهى فقهى برداريم يا خير. اين اشكال فقط به قائل قول اول وارد است، چون مىخواهد در همين دنيا به سعادت برسد. فرض كنيم كه معنا و مؤلفههاى سعادت دنيوى مشخص شده است، حالا اگر كسى بگويد من به تمام اوامر و نواهى فقه عمل كردم، اما به سعادت دنيوى نرسيدم و فقه به وعده خودش عمل نكرد. حال، آيا من مىتوانم دست از فقهى كه به وعده خودش وفا نكرده دستبردارم؟ ظاهرا فقها چنين اجازهاى نمىدهند و به اين تن نمىدهند كه كسى شانه خود را از زير بار فقه خالى كند.
به نظر من قول اول اصلا قابل دفاع نيست. بنابراين به بررسى قول دوم مىپردازم كه بنابرآن فقه فقط براى «سعادت اخروى» است. اين قول هم مشكلاتى دارد. اولين مشكل اين است كه ساير فقهها هم مىتوانند چنين وعدهاى را بدهند و وقتى ما هنوز وارد عالم آخرت نشديم از كجا مىتوانيم بفهميم كه وعده كداميك از فقهها حق است و وعده كداميك باطل؟ در اينجا ديگر لازم نيستبر مفهوم سعادت و مؤلفههاى آن تاكيد كنيم، چون هرچه گفته شود در دار دنيا قابل تحقيق نيست. حالا بايد از كجا فهميد كه در اسلام، فقه سنى بهتر استيا شيعى يا فقه خوارج؟ اصلا فقه اسلام بهتر استيا فقه يهود و هندو و بودا؟ چه ترجيحى هست كه كسى اين را انتخاب كند نه آن را؟ ممكن است كسى بگويد اصلا ترجيحى نيستبه هر فقهى كه مىخواهيد عمل كنيد فقط بايد به يك فقه ملتزم باشيد. اما فقه و فقهاى ما چنين نظرى را قبول ندارند. آنان حتى فقه سنى را هم نمىپذيرند، فقط فقه شيعى اثنىعشرى از نظر آنان موجه است. اين نكته اول.
اشكال دوم اين است كه اگر فقه فقط براى سعادت اخروى آمده پس در دار دنيا هرچه پيش بيايد نبايد هيچ تغييرى در احكام فقه بوجود آيد، ولى گاهى مىبينيم كه احكام فقهى عوض مىشود. مثال ساده آن اين است كه بعد از انقلاب مساله بانكدارى بدون ربا مطرح شد. عقلاى قوم به محض بيان اين نظر حرف خود را پس گرفتند، چون مىدانستند در صورت اجراى آن بلافاصله ايران به عنوان كشورى ورشكسته در جهان معرفى خواهد شد و ديگر هيچ كشورى با ايران داد و ستد نخواهد كرد و چنين چيزى ما و كشور ما را به خاك سياه مىنشاند. عقلا متوجه شدند اين حرف از آن حرفهايى است كه نبايد گفت، ولى باز هم به همان دليل كه عاقل بودند مىدانستند كه خيلى وقتها مىشود حرف چيزى را نزد اما خودش را آورد. اينها گفتند درست است كه ربا حرام است، ولى بالاخره يك وجهى به عنوان كارمزد بايد دريافتشود. مساله ربا در كشور ما فقط با تغيير نام ربا به كارمزد حل شد! حالا، از فقيه قائل به قول دوم سؤال مىكنيم كه چرا حكم فقه را تغيير داديد، اگر با اعلام حذف ربا از نظام بانكدارى قرار است كشور ما ورشكسته شود، بشود چه عيبى دارد. وظيفه ما عمل كردن به اين فقه براى رسيدن به سعادت اخروى است. اين فقه براى سعادت دنيا كه نيامده بود، چرا با احتمال ورشكسته شدن در دنيا فقه را تغيير داديد؟ ورشكست مىشويم اشكال ندارد، گرسنه مىمانيم مهم نيست. تازه اگر از گرسنگى بميريم، خداوند مىگويد اينها «لمرضاتى» و به خاطر رضايت من به گرسنگى و قحطى تن دادند. پس آيات «والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» و «من يخرج من بيته مهاجرا الى الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على الله» در مورد آنان صدق مىكند. اتفاقا هرچه كار را با مشقتبيشترى براى خدا انجام دهيم اجر بيشترى مىبريم چرا كه به قول على (ع) : «افضل الاعمال احمزها» . برترين اعمال تلخترين آنهاست. حضرت امير (ع) در مورد ابوذر هم گفتند كه وقتى بين دو كار مخير مىشد نگاه مىكرد كه كداميك سختتر و براى نفسش تلختر است و آن را انجام مىداد. اين از ويژگيهاى انسان خوب است. ما هم مىتوانستيم ربا را به طور كامل از نظام بانكدارى حذف كنيم و در اين راه سختيهاى بسيار بكشيم اما به سعادت اخروى برسيم. ولى مىبينيم فقهاى ما اين كار را نمىكنند و مىگويند هرگاه عسروحرج پيش بيايد بايد دست از حكم فقهى برداشت. بعد گفتند ما مصالح اولى و مصالح ثانويه داريم وقتى مصلحت ثانويه پيش بيايد دست از حكم اول برمىداريم. در حالىكه بزرگترين انتقاد فقهاى شيعه بر فقهاى اهل نتبه خاطر اعتناى آنان به مصالح مرسله و عامه بود. فقهاى شيعه مىگويند: «حلال محمد حلال الى يوم القيامة و حرامه حرام الى يوم القيامه» . اين در صورتى است كه امروزه خودمان به اين مصالح تن دادهايم و حتى به مصالحى تن دادهايم كه هيچ سنى هم قبول ندارد. بحث من بر سر اين است كه اين تغييرات با اين نمىسازد كه بگوييم فقه براى سعادت اخروى آمده است چون اگر فقه براى سعادت اخروى آمده، در دنيا هر طور بشود نبايد فقه را تغيير دهيم. بايد سختيها را تحمل كنيم تا به خدا نزديك شويم. به قول كانتبايد راست گفتحتى اگر افلاك در هم بريزد. اما ظاهرا فقه ما اين را هم نمىگويد. پس اين قول دوم هم قابل اعتنا نيست.
حالا سراغ قول سوم مىآييم كه فقه براى «سعادت دنيا و آخرت» آمده است. اين قول را مىتوان به دو صورت تفسير كرد كه بر هر يك اشكالاتى وارد است. تفسير اول اينكه احكام فقه دو بخش است. يك بخش فقط براى سعادت دنيا آمده است و بخش ديگر فقط براى سعادت آخرت. جمع فقه مساوى با سعادت دنيا و آخرت است. تفسير دوم اينكه كل فقه هم براى سعادت دنيا آمده است و هم براى سعادت آخرت.
اگر بگوييم بخشى از احكام فقه براى سعادت دنيا و بخش ديگر براى سعادت آخرت آمده است، اشكال اول اين است كه از كجا مىفهميد كه كدام بخش براى سعادت دنيا آمده و كدام بخش براى سعادت آخرت؟ به تعبيرى، متدلوژى استكشاف مصاديق بخش اول و دوم چيست؟ قرآن مىگويد: «يا ايها الذين امنوا اقيموا الصلاة» يا مىفرمايد: «يا ايها الذين امنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون» هيچيك از اين احكام در درون خود دلالتبر اين ندارد كه براى سعادت دنيا آمده استيا آخرت. متدلوژى شناخت اين احكام چيست؟ اشكال دوم با فرض اينكه مىدانيم متدلوژى تشخيص اين احكام چيست، اين است كه بر هر كدام ازاين دو بخش اشكالات قول اول و دوم وارد است. اشكالات قول اول بر بخش احكامى كه به سعادت دنيوى قائل است وارد مىشود و اشكالات قول دوم بر آن بخش از احكام كه به سعادت اخروى قائل است.
اگر به تفسير دوم قائل شويم و بگوييم تك تك احكام فقه هم براى سعادت دنيا و هم براى سعادت آخرت آمده است، هر حكم فقه هم سعادت دنيا را تامين مىكند و هم سعادت آخرت را، بازهم اشكالاتى وارد است. اولا، بسيارى از احكام فقه هستند كه به راى العين مىبينيم هيچگونه تاثيرى در سعادت دنيوى ما ندارند. مثلا چه فرقى مىكند كه در وضو مثل اهل سنت دستها را از پايين به بالا بشوييم يا مثل شيعيان دستها را از بالا به پايين بشوييم. اين چه تاثيرى در سعادت ما دارد؟ حتى بعضى از احكام براى سعادت دنياى ما مضر است. ثانيا، شما از كجا فهميديد كه اصلا جمع سعادت دنيا و آخرت امكانپذير است؟ حضرت على (ع) مىفرمايند: «و هما بعد ضرتان، كلما ارضيت احديهما اسخطت الاخرى» . دنيا و آخرت مثل دو زن يك مردند هر قتيكى را راضى كردى ديگرى ناراضى است و هروقتيكى را ناراضى كردى ديگرى راضى است. مقصود اينكه شما از كجا اثبات كرديد كه دنيا و آخرت همسو هستند و جمع سعادت آنها امكانپذير است؟ ممكن است در جواب گفته شود كه فقه هرجا كه جمعپذير بوده هر دو را جمع كرده و هر جا كه جمعپذير نبوده آخرت را ترجيح داده است. در اينصورت مىگوييم كه اولا شما به نظر جديدى رسيديد و آن اين است كه فقه براى جمع سعادت دنيا و آخرت است هرجا كه اين جمع امكانپذير باشد، و براى سعادت آخرت است آنجا كه اين جمع امكانپذير نباشد. ثانيا، اگر قولتان را عوض كنيد هم مشكل باقى است، چون شما مىگوييد هرجا جمعش امكانپذير نبود، سعادت دنيا و آخرت امكانپذير هستيا نيست؟
اين تنها يك مساله بود كه چهارچوب اساسى آن را بيان كردم و بسيارى از مسائل ديگر در فلسفه فقه مطرح است كه بايد براى آنها نيز درصدد يافتن پاسخى بود.
و السلام عليكم و رحمة الله و بركاته.
پىنوشتها:
1. علوم به پنج بخش تقسیم میشود: الف) علوم تجربی اعم از علوم تجربی طبیعی مانند: فیزیک و شیمی و علوم تجربی انسانی مانند: روانشناسی، جامعهشناسی و اقتصاد؛ ب) علوم عقلی یا فلسفی مانند: منطق، ریاضیات و شاخههای مختلف فلسفه؛ ج) علوم تاریخی مانند: علم تاریخ و علم لغت؛ د) علوم شهودی مانند: عرفان و بخشی از روانشناسی؛ ه) علوم تعبدی مانند: فقه دینی، اخلاق دینی و بخشی از کلام دینی.
2. Discipline
3. Epistemology
4. Lucky guess
5. Historical
6. Hermeneutic
7. Consistency
8. Descriptive
9. Prescriptive
10. Self-realization
