منبع: روزنامه ایران، شماره ۱۸۴۲ - یکشنبه ۱۰تیر ۱۳۸۰
مصطفی ملکیان
ما در مواجهه با فلسفه غرب، به قول جامعهشناسان، دستخوش «تأخیر فرهنگی» شدهایم. تأخیر فرهنگی، یعنی اینکه مجموعهیی از تفکر و آرا و سخنانِ دانشمندان در جایی از دنیا گفته شود ولی تا این آرا و نظرات به گوش ما برسد، مدت زیادی طول بکشد. بنابراین، ما با پارهیی از مردمان این روزگار بهلحاظ زمانی و تقویمی در یک زمانیم ولی از لحاظ فرهنگی در یک زمان بهسر نمیبریم. این تأخیر فرهنگی، موجب عوارضی هم در مسائل مختلف شده است. اینکه میبینیم امروزه، در کشور ما چیزی به نام «کلام جدید» متداول شده است، ناشی از قطع رابطه فرهنگی ششصد تا هفتصد ساله ما با دنیای غرب است. در این مدت، کلام در غرب لحظهبهلحظه تطور پیدا کرده است. غربیها وقتی به کلام خود نگاه میکنند، چیز جدیدی در کلام نمیبینند، چون این تغییرات طبیعی و بهآهستگی انجام شده است. اما، ما که ششصد سال است این کلام را ندیدهایم، برای ما جدید است.
در زمینه فلسفه نیز همین طور است. فلسفه در میان ما، به عللی، رشد نکرده است. دایماً فیلسوفی کتاب نوشته است و دیگری بر آن تعلیقه زده است و دیگری بر تعلیقات او، تعلیقهیی افزوده است. یکی شرح میکند و دیگری تلخیص.
برای ما که از آثار ملاصدرا میخواهیم به آثار فلسفی مثل هوسرل و برنتانو جهش کنیم، حرفهای آنها، عجیب و غریب است. اولین عارضه تأخیر فرهنگی، همین عدم فهم فلسفه غرب است. نکته دیگری که باعث نفهمی فلسفه غرب است، این است که در بین ما فلسفه و کلام گره خورده است و در میان غربیان بهکلی دو علم جداگانهاند. در میان ما فلسفه کلامی است و کلام نیز فلسفی است و این باعث شده است که نه کلام ما و نه فلسفه ما بهخوبی رشد کند. زیرا، در این صورت، فیلسوف همیشه دچار نوعی خودسانسوری است؛ یعنی نگران متون مقدس قرآن و سنت است و به عقل خود اجازه جولان نمیدهد و از طرفی هم به آرای مخالف بها نمیدهد و با عبارات «هذا قول سخیف» یا «دلیل من خالفنا علیل» از اقوال دیگران میگذرد.
عیب کلام فلسفی هم این است که متکلم که باید خود را مدافع قرآن و سنت بداند، خود را مدافع اقوال ارسطو و افلاطون و نوافلاطونیان هم میبیند و آنها را نیز مقدس میپندارد. با این دیدگاه، بار خود را سنگین میکند و در جبهه مبارزه با هجوم دیگران خود را ضعیف و ضعیفتر میکند. غربیها بهدلیل اینکه در قرون وسطی، علاوه بر دفاع از متون دینی میخواستند از ارسطو و افلاطون هم دفاع کنند، شکست خوردند. وضع امروز ما نیز همینگونه است. اگر در کتابهای معارف اسلامی دانشگاه که بهعبارتی کتاب کلامی ماست و درصدد دفاع از اعتقادات ماست، «حرکت جوهری» ملاصدرا را گنجاندیم، این نشان میدهد که قبل از ظهور ملاصدرا، اعتقادات مسلمانان معیوب بوده است، چون بهحرکت جوهری قائل نبودند. علاوه بر آنکه، اگر دانشجوی تیزهوشی بهحرکت جوهری ایراد گرفت و توانست نشان دهد که حرکت جوهری یا به کلی غلط است یا دلیل آن وافی به مقصود نیست، هم خود او و هم همکلاسیهای او و چه بسا استاد معارف به این گمان باطل بیفتد که به اسلام حمله شد و اسلام نتوانست از خود دفاع کند. نباید گمان کنند آنچه در دفاع از دین گفته میشود خود «دین» است بلکه دفاعیات یک ابزار و روش دفاع از دین است که میتواند معیوب، صحیح و متکامل باشد.
غربیها کلام و فلسفه را از ناحیه موضوع، روش و غایت از یکدیگر جدا کردند و بهنظر بنده همین مسأله باعث پیشرفت فلسفه و کلام شد و برخلاف القایی که در فرهنگ ما میشود هم فلسفه غربی و هم کلام غربی از قوت برخوردارند. بعضی از متفکران ما در کتابها و مصاحبههای خود میگویند ضعف فلسفه غرب این است که دایماً بین مکاتب آنها تعارض و تغایر برقرار است ولی ما مکتب فلسفی واحدی داریم. بهنظر بنده همین نکته، دلیل ضعف فلسفه ماست. قوت فلسفه آنها در تحرک و پویایی آنهاست. بلی در کلام به دلیل وجود یکسری امور مشترک، امکان هرگونه مانوری برای متکلم وجود ندارد. اما در فلسفه، هر چقدر بتوانیم حرف جدید بزنیم و در حرفهای دیگران خدشه وارد کنیم، موفقتر هستیم. اگر واقعاً حسن فلسفه به این است که انشعاب نپذیرد، پس اولین اشتباه را شیخ اشراق کرده است که به اصول مشائیان حمله کرد. چطور، نوآوری شیخ اشراق، نقطه قوت فلسفه اسلامی است اما آنها که همواره در حال نوآوری هستند این نوآوری نقطه ضعف آنهاست!
نکته دیگری که بهنظرم میرسد باید به آن بها بدهیم این است که در کار تحقیق و تعلیم از هرگونه مواجههیی با آرا و نظرات دیگران (شرقی و غربی) باید استقبال کنیم. در این مواجهه، ما قدر و اندازه خود را میشناسیم و نقاط قوت را تقویت و نقاط ضعف را ترسیم میکنیم و این در هر حال پیروزی است. از اینرو، به نظر بنده این حالتی که در فرهنگ ما (اعم از حوزه و دانشگاه) وجود دارد که طلبه و دانشجو را از مواجهه با افکار دیگران باز میدارند و آنها را از هر چیزی تحت عنوان کتاب ضال و مضل دور نگه میدارند، بسیار غلط است. در این مواجهه، نه فقط افکار غربی که با فرهنگ عظیم شرق (فرهنگ چین ـ ژاپن ـ هند) نیز آشنایی ضرورت دارد.
نکته آخر اینکه در جبهه بندیهای فرهنگی زمانه، ابتدا باید درکنار همه معنویان جهان با مادیگرایی مقابله کنیم. به مسائلی بپردازیم که در این اردوگاه باعث پیروزی معنویان جهان شود. بعد از آن در درون معنویتگراها، نوبت به گفتوگوی اسلام و مسیحیت میرسد و اگر پیروز شدیم آنگاه اختلافات مذهبی خود را در برابر مذاهب دیگر مطرح کنیم. ما امروزه، اولین مقابلهی فکری خود را از وهابیها و سنیها میخواهیم شروع کنیم و این مثل کسی است که در جبهه در حال شکست است و در همین حال در سنگر خود به مجادله میپردازد. امیدوارم دید جامعتری نسبت به مسائل فلسفی و کلامی پیدا کنیم و از تنگنظری، کمکاری و جدی نگرفتن رقبای فکری خود بر حذر باشیم و بدانیم امروز، شاید بیش از هر زمان دیگر وظیفهیی سنگینتر بر دوش ما وجود دارد.
