معنویت-عقلانیت: مطلب حاضر صورت مکتوب سخنرانی مصطفی ملکیان در دوم مهرماه ۸۷ (شب ۲۳ رمضان) است. این سخنرانی که در مراسم احیای شاخهی جوانان جبههی مشارکت انجام گردید، گزارشهایی از آن (یک، دو و سه) نشر یافت. اکنون صورت کامل آن پیشاروی شماست. با سپاس از مهدی آشوری که فایل صوتی این سخنرانی را در اختیارمان نهادند و مسعود رهبری که زحمت پیادهکردن، تایپ و ویراستاری آن را بهانجام رساندند.
بسم الله الرحمن الرحیم. بنا بر این است که در این فرصتی که در خدمت سروران هستم، دربارهی عقلانیتِ اخلاقیزیستن سخن بگوییم. پرسش از عقلانیت اخلاقی زیستن به این معنا است که «آیا عقلانی است که ما اخلاقی زندگی بکنیم؟». به عبارت دیگر، نفس اخلاقی زندگی کردن کاری عقلانی است یا خیر؟ اگر عقلانی نیست که هیچ، و اگر عقلانی است، به چه استدلالی میتوان عقلانیت آن را نشان داد؟ قبل از ورود در اصل بحث، یک نکته را دربارهی عقلانیت باید تذکر بدهم. مراد از «عقلانیت» در اینجا و در این بحث، «عقلانیت عملی» است، در برابر «عقلانیت نظری». در این مبحث، بنده هیچ کاری با عقلانیت نظری ندارم. بحثم فقط منحصر خواهد بود در عقلانیت عملی، آنهم عقلانیت عملی اخلاقی زیستن. بنابراین لازم است هرچند به صورت اجمالی، ابتدائاً بدانیم این عقلانیت عملی که میخواهیم در اخلاق از آن سراغ بگیریم، یعنی چه؟ به زبان ساده و به دور از پیچیدگیهای فنی، عقلانیت عملی به این معنا است که «هر کاری که من، به عنوان یک فرد انسانی، در زندگی انجام میدهم، باید هزینهاش از سودش دست کم، بیشتر نباشد»؛ یعنی اگر من دست به کاری بزنم و هزینهای که برای آن کار میپردازم بیشتر از سودی باشد که از انجام دادن آن عایدم میشود، آنگاه گفته میشود این کار از عقلانیت عملی برخوردار نیست. بنابراین هر کاری که من میخواهم انجام بدهم (حال این کار نوشیدن یک جرعهی آب باشد یا سخنرانی، یا شرکت در یک فعالیت سیاسی، یا کاری علمی، یا هر کار دیگری که به ذهن و ضمیر شما خطور بکند)، اگر بخواهد عقلانیت عملی داشته باشد، باید هزینهای که من برایش میپردازم بیشتر از سودش نباشد؛ یعنی یا مساوی با سودش باشد، یا کمتر از آن. و البته از میان این دو شق، مسلماً وضع آرمانی این است که من هزینهام کمتر از سودم باشد، نه حتی مساوی. حال همین مسئله دربارهی اخلاقی زیستن نیز صادق است. اخلاقی زیستن هم کاری است که ما انجام میدهیم و برای اینکه از عقلانیت برخوردار باشد، آن هم باید هزینهاش کمتر از سود، و یا دست کم، مساوی با سودش باشد و به بیان دیگر، هزینهاش نباید بیشتر از سودش باشد.
نه فقط هر عمل اخلاقی که انجام میدهم باید تابع این حکم باشد، بلکه کل زندگی من هم اگر میخواهد زندگی اخلاقی و در عین حال، عقلانیای باشد، باید هزینهاش بیشتر از سودش نباشد. اما در این میان، هزینههای اخلاقی زیستن تقریباً برای همه معلوم است. کسی که اخلاقی زندگی میکند، بسیار باید هزینه بپردازد. همهی کسانی که اخلاقی زندگی میکنند متناسب با: 1) وسعت اخلاقی زندگی کردنشان، 2) عمق اخلاقی زندگی کردنشان و 3) جامعهای که در آن زندگی میکنند، هزینه میپردازند. اگر شما به اندازهی سر سوزنی هم اخلاقی زندگی بکنید، برای این اخلاقی زیستنتان باید هزینه بپردازید. هیچ اخلاقی زیستنی نیست که بدون هزینه متصوَّر باشد. هزینهها البته متفاوتاند و میزانشان به همان سه عامل بستگی دارند که بیش از این، نمیخواهم آنها را بشکافم. این عوامل دائماً هزینه را بیشتر یا کمتر میکنند. اگر وسعت اخلاقی زیستن من کمتر بود، هزینهی کمتری میپردازم، و اگر بیشتر بود، بیشتر. همچنین اگر عمق اخلاقی زیستنم کمتر بود، هزینهی کمتر میپردازم، و اگر بیشتر بود باز بیشتر. افزون بر این، بسته به این که در جامعهی الف زندگی اخلاقی بکنم یا در جامعهی ب، باز هزینهها متفاوت خواهد بود؛ یعنی شبکهی مناسبات و روابط اجتماعی هم هزینهی اخلاقی زیستن را کم و بیش میکند. اما هرچه باشد، شکی نیست که بدون هزینه نمیشود اخلاقی زیست.
حال اگر از سویی بدون هزینه نمیشود اخلاقی زیست، و از سویی هم عمل عقلانی عملی است که هزینهاش بیشتر از سودش نباشد، پرسش که پیش میآید این است که سود اخلاقی زیستن چیست و در کجاست؟ من چه سودی میبرم از اخلاقی زیستن؟ اگر من نتوانم سودی برای اخلاقی زیستن تصور کنم، باید بپذیرم که اخلاقی زیستن فقط کار دیوانگان و مجانین است؛ کار کسانی است که هیچ عقلانیت عملیای در رفتارهایشان ندارند. پس باید سرانجام سودی را به نحوی و در جایی سراغ بگیریم. همهی کسانی که اخلاقی زندگی میکنند، هرچند با وسعت متفاوت و هرچند با عمق متفاوت، و نیز هرچند در جامعههای مختلف، به هر حال، لاجرم برای خود سودی تصور کردهاند که وقتی آن را با هزینهاش میسنجند، میبینند این سود بیشتر از آن هزینه، یا دست کم، برابر با آن است. اگر این محاسبه را نکرده باشند، اخلاقی زیستنشان هیچ عقلانیتی ندارد و شبیه کار دیوانگان است. بنابراین پرسش مهم ما این است که کدام سود عائد اخلاقیان جهان شده است؟ اگر ما نتوانیم برای اخلاقی زیستن خود، سودی تصور بکنیم، همیشه خود را بر سر یک دوراهی خواهیم یافت: یا باید عقلانی زندگی بکنیم، یا اخلاقی. اگر سودی در اخلاقی زیستن نباشد، معنایش این است که اخلاقی زیستن خلاف عقلانی زیستن است و اگر کسی عقلانی زیست، دیگر نمیتواند اخلاقی زندگی بکند و بالعکس.
خوب، حال پرسش این است که آیا میشود من تصوری از جهان و انسان داشته باشم که در آن، هم رفتارهایم بتواند اخلاقی باشد و هم ذرهای از عقلانیت آنها کاسته نشود؟ به عبارت بهتر، آیا میتوانم تصور کنم که از قِبَل اخلاقی زیستن، سودی هم عائدم میشود؟
در پاسخ به این پرسش، تا آنجایی که من شمارش کردهام، پنج دیدگاه عمده وجود دارد که آنها را به ترتیب ذکر میکنم. البته بیان این پنج دیدگاه، به این معنا نیست که خودم همهی آنها را قبول ندارم. فعلاً قصد ندارم خیلی مداقه بکنم که کدامیک از این پنج دیدگاه درست است و کدام نادست. مسلماً از لحن بیان و آهنگ سخن من خواهید فهمید که رأی خودم کدامیک از این پنج قول، یا اگر به قول ششمی رسیدید، با آن توجیه کنید تا مبادا روزی بگویید که من اگر بخواهم عقلانی زندگی بکنم، دیگر نمیتوانم اخلاقی زندگی بکنم و بالعکس، اگر بخواهم اخلاقی زندگی بکنم، دیگر نمیتوانم عقلانی زندگی بکنم.
قول اول که شاید بیشترین طرفدار را در طول تاریخ فرهنگ بشری داشته است، این است که هزینههای اخلاقی زیستن همه «دنیوی» است و ما صرفاً در این دنیا برای اخلاقی زیستن هزینه میپردازیم. در مقابل، سودهای اخلاقی زیستن هم همه اخروی است و پس از مرگ عائد انسان میشود. بنابراین من تا قبل از اینکه آخرین نَفَسم را بکشم، باید برای اخلاقی زیستن فقط هزینه بپردازم، از وقتی که آخرین نفسم را کشیدم و وارد عالم پس از مرگ شدم، آهسته آهسته به سود اخلاقی زیستنم خواهم رسید. بنابراین در این جهان، سودی برای اخلاقی زیستن متصور نیست. ولی بعد از اینکه آخرین نفسم را کشیدم، اگر اخلاقی زیسته باشم، به همان میزانی که اخلاقی زیستهام، آهسته آهسته ثمره و بهرهی آن اخلاقی زیستن را خواهم برد. در باور به این قول، تفاوتی ندارد که ما چه تصوری از عالم پس از مرگ داشته باشیم؛ چه مانند ادیان شرقی به تناسخ قائل باشیم، چه مثل ادیان غربی (اسلام، مسیحیت و یهودیت) به معاد اعتقاد داشته باشیم و چه همچون برخی دیگر از آیینها، به بازگشت جاودانه باور داشته باشیم، در پذیرش این قول مشکلی نخواهیم داشت. همچنین هر کدام از اعتقاد به معاد جسمانی، معاد روحانی، یا معاد جسمانی و روحانی باشد، منافاتی با پذیرش این قول ندارد. افزون بر این، چه ما عوالم بعدی را فقط یکی بدانیم، یا به دو عالم واپسین (برزخ و آخرت) معتقد باشیم، میتوانیم از باورمندان به این قول باشیم. اینها فروع و جزئیات است. اصل ادعای این قول، همان است که ما پس از اینکه آخرین نفسمان را کشیدیم، آهسته آهسته سودهای اخلاقی زیستن خود را دریافت خواهیم کرد.
اگر دقت بکنید در این دیدگاه، در حقیقت، دو ادعا داریم: یکی اینکه در جهان بعد از مرگ سودی وجود دارد، و دیگر اینکه آن سود یا سودها، بیشتر از هزینهای است که در اینجا پرداختهایم. یعنی صرف بودن سود کفایت نمیکند. اگر فرضاً سود بود، اما کمتر از هزینهای بود که اینجا میپردازیم، باز هم عقلانیتی در کار نبود.
به عبارت دقیقتر، در این تلقی، سه پیشفرض وجود دارد: 1) زندگی پس از مرگی هست؛ 2) کم و کیف و چند و چون آن زندگی پس از مرگ، کاملاً تحت تأثیر طرز زندگی ما در پیش از مرگ است؛ 3) سودی که از اخلاقی زیستنِ این جهانی در آن جهان عائد ما میشود، بیشتر از هزینههایی است که در این جهان پرداخت شده است. اگر این سه پیشفرض را داشته باشیم، میتوانیم نتیجه بگیریم که اگر اکنون اخلاقی زندگی بکنیم، در حقیقت، عقلانی زیستهایم.
جملهای منسوب به علی بن ابیطالب (ع) در نهج البلاغه هست که نظیر این دیدگاهی است که من در اینجا گفتم. علی (ع) میفرماید: «الیوم عملٌ و لا حسابٌ و غداً حسابٌ و لا عملٌ»؛ امروز (یعنی در دار دنیا) عمل هست ولی محاسبهای نیست، و در آخرت، عمل نیست، ولی همه محاسبه است. این کلام نظیر ادعای همین قول است که در این جهان، شما فقط باید بپردازید.
اینکه کسانی گفتهاند در همهی ادیان و مذاهب، مخصوصاً در ادیان و مذاهب ابراهیمی، زندگی اینجهانی به مزرعه تشبیه شده است که ثمرهاش در زندگی آنجهانی ظاهر میشود _ «الدنیا مزرعة الآخرة» _ باز معنایش همین است که اینجا باید فقط بکاری و آنجا فقط باید برداشت کنی. همچنین اینکه گفتهاند زندگی این جهانی «متجر» (تجارتخانه) است، باز معنایش همین است. صور خیال فراوانی مخصوصاً در ادیان و مذاهب وجود دارد (در ادیان و مذاهب ابراهیمی بیشتر و در ادیان و مذاهب شرقی کمتر) که همه نشان میدهند انسان باید در اینجا فقط هزینه کند. باز این تعبیر که «شما در اینجا امتحان میشوید و نتیجهی امتحان، پس از مرگ معلوم میشود» از همین قبیل است. شما اگر دقت بکنید، در جلسهی امتحان که نشستهاید در آن یکی دو ساعت، فقط هول و ولا است؛ فقط تلاش فکری، نوشتن، فکر کردن، محاسبه، سنجش و مقایسه است؛ چیز بیشتری نیست. اما پس از اینکه از جلسهی امتحان بیرون آمدید، حال ممکن است با فاصلهای یک ساعت، یک ماه، دو ماه، پنج ماه، یا کمتر و بیشتر، سود امتحانتان را به شما بدهند. همهی این ایماژها، خیالینهها و صور خیالی که در ادیان و مذاهب وجود دارد، اگر دقت بکنید، میخواهد چنین دیدگاهی را القا بکند که بالاخره هزینهها در جایی به سود خواهد رسید.
غیر از این دیدگاه اول، دیدگاههای دیگر، از آنِ کسانی است که یا به زندگی پس از مرگ قائل نیستند، یا دربارهی آن ساکتاند و در تردید. آنها نمیتوانند متوقع و منتظر باشند که سود اخلاقی زیستنشان را در جهانی غیر از این جهان دریافت کنند. هم لاادریان، که شک دارند زندگی پس از مرگ وجود دارد یا نه، و هم منکران، که میگویند ما با قطع و یقین، خبر داریم که زندگی پس از مرگی در کار نیست، هیچیک از این دو دسته دیگر نمیتوانند راه حل اول را بپذیرند. بنابراین ناچارند میل کنند به نظریهها و راه حلهای دوم، سوم، چهارم و پنجمی که خواهم گفت.
نظریهی دوم، که به باور من، خامترین نظریه در میان این نظریات پنجگانه است، میگوید بهرهای که از اخلاقی زیستن نصیب آدمی میشود، سلسلهای از سودهای فردی است که ظرف تحققشان در جامعه است؛ یعنی منی که اخلاقی زندگی میکنم، سود اخلاقی زیستنم به «شخص» خودم میرسد، ولی در ظرف زندگی اجتماعی همین دنیا. از این سودهای فردی که در ظرف اجتماع به خود شخص منِ اخلاقیزی میرسد، معمولاً تعبیر میشود به «مطلوبهای اجتماعی». چنین مطلوبهایی که فردیاند، ولی در ظرف جامعه محقق میشوند، معمولاً شش چیزند.
این شش مطلوب که همه متعلق به من است، به من میرسد، ولی البته تا جامعه نباشد نمیشود به من برسد، عبارتاند از ثروت، قدرت، جاه و مقام، حیثیت اجتماعی، شهرت و محبوبیت. توجه کنید ثروت ثروتِ فرد است، قدرت قدرتِ فرد است، حیثیت اجتماعی حیثیت اجتماعیِ فرد است، جاه و مقام جاه و مقامِ فرد است، شهرت شهرتِ فرد است، محبوبیت محبوبیتِ فرد است، ولی هیچ فردی به هیچکدام از این شش مطلوب نمیرسد، مگر در ظرف زندگی اجتماعی.
چنانکه گفتم، خامترین نظریه در میان نظریات پنجگانه، همین نظریه است. این نظریه میگوید من از طریق اخلاقی زیستن، مثلاً خوشنام میشوم، حیثیت اجتماعی پیدا میکنم، شهرت کسب میکنم، محبوبیت مییابم و امثال ذالک. به عبارت بهتر، آدمی از طریق راست گفتن و صداقتش، از طریق تواضعش، از طریق عادلانه زندگی کردنش، از طریق عشقورزی و شفقتش نسبت به دیگران، از طریق این نوع کنشهای اخلاقی، خوشنام میشود _ خوشنامی یعنی همان حیثیت اجتماعی _ شهرت پیدا میکند، محبوب میشود، همه دوستش دارند، در دلهای مردم، جایی برای خود باز میکند، همه به او علاقهمندند، همه خوششان میآید که در محضرش باشند، از بودنش لذت میبرند، از معاشرت با او لذت میبرند؛ اینها یک سلسله سودهایی است که از این قِبَل به او میرسد. پس ثروت، قدرت، جاه و مقام، حیثیت اجتماعی، شهرت، محبوبیت، شش سود عمدهای است که از راه اخلاقی زیستن به انسان میرسد. اما اگر دقت کنید، همهی اینها سودهایی است که عائد خودِ فرد میشود، یعنی خودِ انجامدهندهی کار. این تأکیدی که بر «فرد» میکنم، به خاطر شق بعدی است که عرض خواهم کرد.
این نظریه به نظر من خیلی نظریهی خامی است؛ چون اتفاقاً این شش چیزی که در اینجا شمردیم، همه هزینههای اخلاقی زیستن است نه سودهای آن. اتفاقاً آن کسانی که اخلاقی زندگی میکنند، ثروتشان کمتر از کسانی خواهد بود که اخلاقی زندگی نمیکنند. اصلاً ضرورتی ندارد کسی که اخلاقی زندگی میکند، خوشنامتر باشد، مشهور بشود، به ثروت بیشتری برسد، جاه و مقام بیشتری پیدا بکند. اتفاقاً میشود گفت رابطه کاملاً معکوس است. برای مثال، علی بن ابیطالب (ع)، حداقل طبق اعتقادات من و شما، انسانی بود که کاملاً اخلاقی زندگی میکرد. اما واقعاً از کدامیک از این شش بهره برخودار بود؟ خود ایشان به نقلی که در نهج البلاغه هست، میفرماید: «الهی سَئِمتُهم و سَئِمونی و ملِلتُهم و مَلّونی»؛ خدایا من از این مردم دلتنگام، این مردم هم از من دلتنگاند. من این مردم را دلزده و خسته کردم، این مردم هم مرا دلزده و خسته کردند. بر پایهی این روایت، ما با شخصیتی رو به رو هستیم که به رغم اینکه دست کم طبق اعتقادات ما، اخلاقی میکند، ولی اصلاً به خوشنامی نرسیده است، به هیچ شهرت نیکی نرسیده است، به وجههای اجتماعی نائل نشده است. بنابراین وجههی اجتماعی کسانی که اخلاقی میزیند، نهتنها تضمین شده نیست، بلکه اکثر هزینههایی که میپردازند، اتفاقاً از مقولهی همین حیثیت اجتماعی است. بسیاری از انسانهایی که اخلاقی زندگی میکنند، آبرویشان را از دست میدهند، ثروتشان کمتر میشود، محبوبیتشان از دست میرود و... . شما اگر بخواهید با رعایت تمام ضوابط اخلاقی به یک میلیارد تومان ثروت برسید، چند سال باید زحمت بکشید؟ حال اگر بخواهید با زیر پا گذاشتن ضوابط اخلاقی به همین میزان ثروت برسید، چهقدر زمان نیاز دارید؟ اگر انسان ضوابط اخلاقی را زیر پا بگذارد، ممکن است بتواند در دو سال به یک میلیارد سرمایه برسد؛ ولی اگر بخواهد به تمام ریزهکاریها و ظرائف و لطائف اخلاقی زیستن عمل بکند، در چه مدتی به این ثروت میرسد؟ مشهوریت هم همینطور است. اتفاقاً بسیاری از کسانی که اخلاقی زندگی نمیکنند، مشهورترند. اخلاقیزیان معمولاً در گمنامی بیشتری هم به سر میبرند. این موارد آن قدر فراوان است که به شمارش نیاز نیست. بنابراین کسانی که این راه حل دوم را پیمودهاند، توجه نکردهاند این شش چیزی که میگویند از راه اخلاقی زیستن به دست میآید، اتفاقاً همان شش چیزی است که از راه اخلاقی زیستن از دست میرود؛ یعنی اینها هزینههای اخلاقی بودن است، نه سودهای آن. به همین دلایل است که میگویم این راه حل راه حل بسیار خامی است. با این حال، در ادبیات همهی کشورها و از جمله در آثار ادیبان بزرگی از خود ما، سود اخلاقی زیستن را همین امور دانستهاند. مثلاً شما در گلستان یا بوستان سعدی میبینید که میگوید: اخلاقی زندگی کنید تا «نیکنام» شوید! دائماً میخواهد بگوید اگر اخلاقی زندگی بکنی، حداقل نیکنامی را داری؛ یعنی همان چیزی که امروز به آن میگویند «حیثیت اجتماعی». آیا واقعاً اینچنین است؟
افزون بر این، باید به یک نکتهی دیگر توجه کنیم و آن اینکه اگر اخلاقی زیستن شما از عمق خاصی بیشتر بشود، اصلاً مخاطبانتان اخلاقی زیستن شما را درک نمیکنند تا از طریق آن خوشنام بشوید. این داستان البته در علم و فن و هنر هم هست. در هر چهار ساحت علم، فن، هنر اخلاق، تا یک حدی که شما ظرافت به خرج میدهید، مخاطبانتان درک میکنند و چهبسا متناسب با این درکشان هم واکنش نشان بدهند؛ اما وقتی ظرافت از یک حدی بیشتر میشود، اصلاً طرف مقابل ادراک نمیکند که شما در ظرف یکی از این چهار ساحت عمل میکردهاید. بنابراین اخلاقی زیستن تا یک حدی برای دیگران قابل ادراک است؛ ولی از آن حد به بعد، فقط تو میفهمی که اخلاقی زندگی میکنی؛ کسی این را ادراک نمیکند.
حال به نظریهی سوم میرسیم. این نظریه میگوید سود اخلاقی زیستن سودی است «اجتماعی» که در ظرف جامعه محقق میشود. نظریهی قبلی قائل به سود «فردی» بود که در ظرف جامعه محقق میشد؛ اما این راه حل سوم میگوید سود اخلاقی زیستن فردی نیست؛ بلکه در ذات خود، سودی اجتماعی است. به باور صاحبان این نظریه، ما اگر اخلاقی زندگی بکنیم، جامعه دارای پنج ویژگی میشود که سودش را ما میبریم. جامعهای که در آن، همه اخلاقی زندگی بکنند، دارای نظم، امنیت، رفاه، عدالت و آزادی است. اینها پنج آرمان بزرگ اجتماعی هستند که با اخلاقی زیستن، جامعهی ما از آنها برخوردار میشود. اگر اخلاقی زندگی نمیکردیم، جامعهی ما دارای نظم، امنیت، رفاه، عدالت و آزادی نمیشد. چنانکه میبینید، صاحب این پنج چیز، بر خلاف آن شش چیز سابق، اجتماع است، نه فرد. اینها سودهایی است که جامعهی ما از اخلاقی بودن میبرد.
این نظریه هم ظاهراً راه حل موفقی نیست و با ادلهی فراوانی میتوان این ناموفق بودن را نشان داد. اولین مشکلی که وجود دارد این است که شرط برخورداری جامعه از این پنج ویژگی، این است که همهی شهروندان جامعه اخلاقی زندگی بکنند نه بخشی از آنها. یعنی اگر شما در جامعهای زندگی کنید که نود درصد، نود و پنج درصد یا نود و نه درصد از افراد آن اخلاقی زندگی نمیکنند، با اخلاقی زندگی کردن خود شما یا گروه اقلیتی همانند شما نه نظم حاصل میآید، نه امنیت، نه رفاه، نه عدالت و نه آزادی. لازمهی پذیرش این نظریه این است که در یک جامعه، یا باید همه اخلاقی زندگی بکنند، یا هیچکس اخلاقی زندگی نکند؛ بنابراین اگر صرفاً اقلیتی از آن جامعه اخلاقی زندگی، باید به بگوییم بیش از این خود را به زحمت نیاندازید! چون شما بر اساس این نظریه، صرفاً هزینه میپردازید و سودی نخواهید برد. در واقع، نوعی «همه یا هیچ» در این نظریه وجود دارد و این عیب بزرگی است؛ چراکه ما در پی نظریهای هستیم که اگر تنها هم باشیم و بر خلاف سایر افراد جامعه که غیر اخلاقی زندگی میکنند، ما اخلاقی زندگی کنیم، بازهم این اخلاقی زیستن بصرفد. در جامعهای که اکثریت قریب به اتفاقش اخلاقی زندگی نمیکنند، اگر یک اقلیتی هم اخلاقی زندگی بکنند، باز نه نظم است، نه رفاه، نه امنیت، نه عدالت و نه آزادی؛ هیچکدام فراهم نمیآید. اگر سودی عائد نمیشود، باید به این اقلیت کوچک بگوییم شما هم مثل بقیه رفتار کنید و حداقل هزینه نپردازید.
گذشته از این، فرض کنیم همهی افراد اجتماع اخلاقی زندگی بکنند. خیلی وقتها این پنج مطلوب اجتماعی که گفتیم، به نسلهای بعد میرسند نه به خود ما. آیا من باید هزینه بپردازم که پس از من، آیندگان سودش را ببرند؟ آیا این کار عقلانی است؟ در بحث عقلانیت، سخن در این بود که خود فرد سود کار را به دست آورد؛ اما شما میگویید که تو فقط هزینهاش را بپرداز، تا آیندگان سود ببرند. دقت کنید که با عاطفی کردن این داستان هم مشکل حل نمیشود. اینکه بگویید آیندگان هم بالاخره فرزندان تواند، نوههای تواند، نوادگان تواند، دخترخالهها و پسرعمههای تواند، فرقی نمیکند؛ در نهایت، پسر عموی مناند نه خود من، نوهی مناند نه خود من، و بحث بر سر همین «از آنِ من» بودن است. اگر بناست هزینه را «من» بپردازم، چه چیزی عائد همین «من» میشود؟ گیرم که بعد، فرزندان من خوش و خرم زندگی بکنند. بنای من بر این بود که اگر قرار است عقلانیتی در کارم باشد، باید متناسب با هزینهای که میپردازم و بلکه بیشتر از آن، سودی عائدم بشود؛ اما ظاهراً در اینجا خبری از این سود نیست!
اشکال سومی که این نظریه دارد، آن است که اصل داستان هم محل شبهه است. برای اینکه یک جامعه به نظم، امنیت، رفاه، عدالت و آزادی برسد، اخلاقی زیستن همهی شهروندان _ تأکید میکنیم همهشان _ هرچند شرط لازم است، شرط کافی نیست. چیزهای دیگری هم باید به اخلاقی زیستن منظم بشود تا جامعه واجد این ویژگیها گردد. بنابراین اگر همهمان هم اخلاقی زندگی بکنیم، تازه شرط لازم جامعهای با آن پنج آرمان را فراهم کردهایم، ولی شرط کافی فراهم نشده است. پس به نظر میآید این نظریه هم قابل دفاع نیست.
نظریهی چهارمی که کسانی مطرح کردهاند، این است که سود اخلاقی زیستن اصلاً اجتماعی نیست؛ نه اجتماعیِ فردی، یعنی نظریهی دوم، و نه اجتماعیِ جمعی، یعنی نظریهی سوم. سود اخلاقی زیستن اساساً یک امر فردی است؛ فقط به خود فرد میرسد. گفتهاند که اگر کسی اخلاقی زندگی بکند، در درون خودش آرامش پیدا میکند؛ شاد است؛ امیدوار است؛ رضایت باطن دارد؛ با خودش نزاع ندارد؛ اینها همه در درون آدمی است و اگر دقت بکنید، همان چیزهایی است که در روانشناسی، آنها را «مطلوبهای روانشناختی» میگویند؛ یعنی چیزهایی که انسان به لحاظ روانی میل دارد در درون خودش محقق باشد. دقت کنید که این قول چهارم با قول دوم تفاوت دارد. در قول دوم میگفتیم تو اگر اخلاقی زندگی کنی، در بیرون، دارای ثروت، قدرت، جاه و مقام، حیثیت اجتماعی، شهرت و محبوبیت میشوی _ که البته خیلی حرف نادرستی بود _ اما در اینجا میگوییم اصلاً در بیرون هیچ چیز عائدت نمیشود؛ بلکه در درونت یک چیزهایی عائدت میشود. آدمی که راست میگوید در درون خود آرامش دارد، ولی آدمی که دروغ میگوید در درون خود دچار اضطراب است. انسان وقتی اخلاقی زندگی میکند آرامش به دست میآورد. آرامش امری درونی است؛ کار به ثروت و قدرت و این حرفها ندارد.
به طور کلی، پنج مطلوب بزرگ درونی وجود دارد که با اخلاقی زیستن به دست میآید: آرامش درون، شادی درون، امیدواری، رضایت باطن و احساس معناداری زندگی (البته در تعدادش اختلافاتی وجود دارد). آیا میخواهی آرامش داشته باشی؟ آیا دوست داری امیدوار باشی؟ آیا میخواهی زندگیات معنادار باشد؟ آیا آرزو داری هیچگاه با خودت نزاع نداشته باشی؟ اگر همهی اینها را طالبی، مثلاً راست بگو، نه دروغ.
بگذارید دربارهی «نزاع با خود» کمی بیشتر توضیح دهم. ما کمابیش در زندگی خود، بارها تجربه کردهایم که با خودمان دعوا داریم. با خود میگوییم: «آخر این چه حرفی بود زدی؟ این چه کاری بود کردی؟ آیا آدم با دوست خودش، با رئیس خودش، با مرئوس خودش، با همکار خودش، با دانشجوی خودش، با استاد خودش، با همسر خودش، با فرزند خودش، اینطور رفتار میکند؟ آیا نمیشد این حرفها را نزنی؟ ...» در این مواقع، مدام با خودمان کشتی میگیریم؛ دائم با خودمان نزاع دایم؛ احساس میکنیم با آن چیزی که به تعبیر حضرت عیسی (ع)، «صلح درون» است، فاصله داریم. تعبیر حضرت عیسی کمی با آن تعبیری که در اسلام به کار رفته است، متفاوت است. ایشان از تعبیر «صلح درون» استفاده میکنند. در واقع، مفاد سخن حضرت عیسی این است که هرکس اخلاقی زندگی نکند، در درون خودش تقسیم میشود، یا درون خود را تقسیم میکند. درست مثل بعضی از فلاسکها که در یک قسمتش آب داغ وجود دارد و در قسمت دیگرش یخ. با این تفاوت که فلاسک درون ما مانند فلاسکهای بیرون نیست که قسمت آب داغش با قسمت یخ، ربطی به هم نداشته باشند. در اینجا این دو به هم ربط پیدا میکنند؛ نه این میگذارد آن به یخی خودش باقی بماند و نه آن میگذارد این به داغی خود باقی بماند. در واقع، آدمی در درون خودش تقسیم میشود. دائماً یک سوی وجود او با سوی دیگرش نزاع دارد. قرآن برای این حالت، تعبیر «نفس لوّامه» را به کار میبرد. یعنی شما خودتان را شروع میکنید به ملامت کردن. میگویید آخر چرا من این کار را کردم. ملامتگری نشانگر همان است که در درون خودتان تجزیهای صورت گرفته است. در این تجزیه، یک تکه از وجود انسان به آن تکهی دیگری که دروغ گفته، خیانت کرده، یا تکبر ورزیده، میگوید چرا این کار را کردی؟ چرا بهتر عمل نکردی؟ اینجاست که دیگر آرامش درون از دست رفته است؛ زیرا آرامش در اثر یکپارچگی (integrity) درونی حاصل میآید، نه تجزیهی آن.
پس سود اخلاقی زیستن همین است. شما که اخلاقی زندگی میکنید با من که اخلاقی زندگی نمیکنم، فرقمان در بیرون نیست؛ در درونمان است. شما آرامش دارید، من اضطراب؛ شما امیدوارید، من ناامید؛ شما شادید، من افسرده و غمگین؛ شما با خودتان نزاع ندارید، من دائماً با خودم نزاع دارم؛ زندگی شما معنادار است، زندگی من بیمعنا.
خود من زمانی در درسها و نوشتههایم از این دیدگاه دفاع میکردم و بسیار مصر بودم که ما پاداش اخلاقی زیستن را در درون خود میگیریم. اما اکنون به نظرم میآید که این دیدگاه هم قابل دفاع نیست؛ چراکه وقتی میگوییم اگر کسی دروغ بگوید، آرامش درونش از دست میرود، این ادعا دربارهی دروغ اول درست است؛ در مورد دروغ دوازدهم هم ممکن است درست باشد؛ راجع به دروغ سیصدم هم شاید درست باشد؛ ولی از دروغ nام به آن طرف، دیگر این طور نیست. از آنجا به بعد، شخص دروغ میگوید و مطلقاً آرامشش به هم نمیخورد. در مورد کارهای غیر اخلاقی دیگر نیز همین حکم صادق است. ممکن است زمانی اگر جلوی کسی مرغی را هم سر ببرند، هرگاه به یاد آن بیفتد و تا وقتی که حافظهاش این حادثه را در خود حفظ کند، ناراحت باشد، خود را سرزنش کند که چرا چنین کاری را کردند و او ساکت ماند. تا مدتی این نفس لوامه بیدار و زنده و فعال است؛ ولی از مدتی به بعد، خاموش میشود، میمیرد و منفعل میشود. آن وقت میبینید همین آدم فرمان قتل عام هزاران نفر را میهد و به اصطلاح، ککش هم نمیگزد. بلافاصله بعد از فرمانش مینشیند شامش را میخورد، ده دقیقه بعد هم صدای خر و پفش به گوش میرسد. پس به نظر میآید اولین مشکل این دیدگاه همین است که نفس لوامهای که درون ما را تقسیم میکند، تا جایی درست کار میکند، اما از یک حدی که بالاتر رفتیم، دیگر وجود ندارد.
روایتی به پیامبر اسلام نسبت داده شده است که در این باره بسیار گویاست. این جملات چه متعلق به پیامبر باشد یا نه، به هر حال، حکیمانه است. گفتهاند که در ماجران فتح مکه، پس از اینکه مکه فتح شد پیامبر آمدند به دیوار کعبه تکیه دادند و رو به مردم سخنرانی کردند. در اثنای سخنشان گفتند: «ای مردم، امر به معروف و نهی از منکر بکنید، چون حیات شما به این امر به معروف و نهی از منکر بسته است. زمانی خواهد آمد که مردم امر به معروف و نهی از منکر نمیکنند». سلمان گفت: «ای پیامبر، آیا واقعاًَ میشود زمانی مردم امر به معروف و نهی از منکر نکنند»؟ پیامبر فرمودند: «آری، زمانی میآید که مردم امر به معروف و نهی از منکر نکنند و بدتر از آن هم خواهد آمد». سلمان گفت: «بدتر از آن چیست»؟ پیامبر فرمود: «بدتر از آن این است که زمانی میآید که مردم نه فقط امر به معروف و نهی از منکر نمیکنند، بلکه امر به منکر میکنند و نهی از معروف». بعد سلمان گفت: «آیا واقعاً چنین وضعی پیش خواهد آمد»؟ فرمودند: « پیش میآید و بدتر از این هم پیش خواهد آمد». گفت: «دیگر بدتر از این یعنی چه؟ چگونه بدتر از این متصور است»؟ گفتند: «زمانی میآید که مردم منکر را معروف میبینند و از این نظر به آن امر میکنند و معروف را منکر میبینند و به این لحاظ از آن نهی میکنند». در مرحلهی قبل، حداقل میدانستند منکر چیست، ولی به آن امر میکردند. میدانستند معروف چیست، ولی از آن نهی میکردند. ولی ممکن است آدمی رفته رفته تشخیص خود را از دست بدهد. یعنی کم کم اصلاً کار زشت را خوب ببیند و از این نظر به آن امر کند و کار خوب را زشت میبیند و از این نظر از آن نهی کند. این حالت به لسان فلسفهی اخلاق امروز، این است که وجدان اخلاقی میتواند زنده بودن و فعال بودن خودش را از دست بدهد. یعنی چنان شود که انسان آهسته آهسته اصلاًَ درک نکند که چه خوب است، چه بد. بدیهی است که وقتی در ساحت تشخیص این طور باشد، در ساحت ملامت هم همینطور خواهد بود. یعنی وقتی دروغ میگوید، دیگر کسی از درون اذیتش نمیکند؛ هنگامی که به جای صداقت، تزویر و ریا و فریب به کار میبندد، یا به جای تواضع، تکبر میورزد، یا به جای عدالت، ظلم روا میدارد، دیگر دچار عذاب وجدان نمیشود. گویی آن دستگاه حساس درونی که به اندک تغییری، بیتعادلی را نشان میداد، اکنون دیگر چنین نیست؛ مثل آن ترازویی که اول آنقدر حساس بود که اگر ذرهای گرد و غبار هم روی یکی از کفههایش مینشست، آن کفه سنگینتر میشد، اما اکنون بار سنگینی هم رویش میایستد، اما تکان نمیخورد. بنابراین به نظر میآید نمیشود گفت همهی کسانی که اخلاقی زندگی میکنند، این سود را میبرند و از آن طرف، همهی کسانی که اخلاقی زندگی نمیکنند، بیچارهها عذاب وجدان و اضطراب دارند و شبها خوابشان نمیبرد. اصلاً چنین نیست.
نکتهی دیگر اینکه صاحبان این نظریه مدعیاند مثلاً راست گفتن آرامش میآورد و دروغ گفتن اضطراب؛ پرسش بعدی این است که آیا «راست گفتن» آرامش میآورد، یا «راست گفتن وقتی که معتقدیم باید راست گفت»؟ آیا «دروغ گفتن» اضطراب میآورد یا «دروغ گفتن وقتی که معتقدیم نباید دروغ گفت»؟ کدام یک؟ به تعبیر دیگر، آیا این اضطرابی که دروغ گفتن میآورد، یا آن آرامشی که از راست گفتن حاصل میشود، خاصیت خود دروغ گفتن یا راست گفتن است، یا خاصیت آن آموزههای پیشینی است که مثلاً به ما گفتهاند نباید دروغ بگویی، یا باید راست بگویی؟ خیلی فرق است بین اینکه بگوییم خود راست گفتن آرامشزاست یا خود دروغ گفتن اضطراب آور است، با اینکه بگوییم راست گفتن برای کسانی که معتقدند باید راست گفت آرامشآور است؛ و دروغ گفتن برای کسانی که معتقدند نباید دروغ گفت اضطرابآور است. این بدان معنا است که است که اگر این افراد اعتقادشان را به راست گفتن از دست بدهند، دیگر با راست گفتن آرامش پیدا نمیکنند. همچنین اگر اعتقادشان را به اینکه نباید دروغ گفت از دست بدهند، دیگر با دروغ گفتن مظطرب نمیشوند.
نکتهی سومی که در باب این دیدگاه باید گفت این است که تجربهی تاریخی نشان میدهد اتفاقاًَ اخلاقیان جهان چندان هم آرامش نداشتند. ما در نکتهی قبل گفتیم که صدامها، استالینها، هیتلرها هم گاهی آرامش دارند؛ حال عکسش را میگوییم. میگوییم اتفاقاً علی بن ابیطالبها و بوداها و ...، با اینکه اخلاقی هم زندگی میکنند، گاهی آرامش ندارند. یعنی چنین نیست که اگر کسی اخلاقی زندگی کرد، حتماً آرامش هم داشته باشد. پل بتها، صدامها، استالینها و امثال و نظایر اینها گاهی آرامش دارند، ولی علی بن ابیطالب گاهی آرامش ندارد. خود علی بن ابیطالب در نهج البلاغه میفرماید: «شبها از این پهلو به آن پهلو و از آن پهلو به این پهلو میشوم»؛ و چهبسا در همان شبهایی که علی بن ابیطالب از این پهلو به آن پهلو میشد، معاویه آسوده میخوابید. آن «از این پهلو به آن پهلو شدن» مال کسی است که حساسیت بالای اخلاقی دارد؛ ولی کسی که اصلاً حساسیت ندارد، آرامشش بیشتر است. پس برای هر دو حکمی که گفتیم، مورد نقضش هم پیدا میشود. در قرآن خطاب به پیامبر آمده است: «لعلَّکَ باخعٌ نفسک علی آثارهم»؛ خداوند به پیامبری که اخلاقی زندگی میکرد، میگوید: تو داری خودت را نابود میکنی! به ما میگوید: «عزیزٌ علیه ما عنتم»؛ آنچه به شما رنج میدهد، به او رنج بیشتری میرساند. رنج کجا با آرامش سازگار است؟ پس تجربهی تاریخی هم این ادعا را تأیید نمیکند.
اما دیدگاه پنجم، دیدگاهی است که با چهار دیدگاه قبلی یک تفاوت عمده دارد. آن تفاوت در این است که چهار دیدگاه قبلی همه در این نکته اشتراک نظر داشتند که اخلاقی زیستن نردبانی است برای رسیدن به چیزی دیگر. قول اول میگفت آن چیز دیگر بهشت، رضایت خدا، نیروانا، فناء فی الله شدن یا... است؛ دیدگاه دوم میگفت قدرت و ثروت و جاه و مقام و حیثیت اجتماعی و محبوبیت است، دیدگاه سوم میگفت نظم و امنیت و رفاه و عدالت و آزادی است، و دیدگاه چهارم میگفت آرامش و شادی و امید و رضایت باطن و معنایافتگی زندگی است. لب کلام همهی این دیدگاهها این است که ما عاشق چشم و ابروی خود اخلاقی زیستن نیستیم؛ اخلاقی زیستن را ما میخواهیم برای اینکه ما را به چیز دیگری برساند. به تعبیر قدما، اخلاقی زیستن مطلوب بذاته نیست؛ مطلوب لغیره است. آدمی میخواهد از طریق آن به چیز دیگری برسد؛ میخواهد آن را پلکانی بکند تا از طریق آن، به پشت بام دیگری برآید. به عبارت دیگر، آن چهار دیدگاه به اخلاقی زیستن نگاهی ابزاری داشتند؛ رویکردشان به اخلاق، آلی بود نه غایی. اما این دیدگاه پنجم میگوید اخلاقی زیستن اصلاً برای این نیست که ما به جایی برسیم. خود اخلاقی زیستن چیز جذابی است. من اصلاً از خود راست گفتن لذت میبرم. یک وقت است شما آواز میخوانید تا از طریق آوازتان به درآمد برسید؛ مشکلی نیست، ولی به هر حال، شما ابزار کردهاید آواز خواندن را. یا یک وقت آواز میخوانید برای اینکه از طرق آوازتان به شهرتی برسید؛ مثلاًَ بگویند این فرد آوازخوان تراز اول در موسقی ایران است؛ باز مشکلی نیست. اما گاهی هم هست که آواز میخوانید فقط برای اینکه آواز خوانده باشید. یعنی اگر به شما بگویند برای چه آواز میخوانی، میگویید هیچ، از خود آواز خواندن لذت میبرم! وقتی در تنهایی مطلق، در یک بیابان یا جنگل آواز میخوانید، نه درآمدی وجود دارد، نه شهرتی و نه هیچ چیز دیگر؛ نفس آواز خواندن به شما یک حس خوبی میدهد؛ حالت خوشی به شما دست میدهد که در فقدان این آواز خواندن، آن حالت خوش به همان اندازه که در اینجا هست، در آنجا نیست. در اینجا آواز خواندن در واقع، مطلوب ذاتی است. ارسطو وقتی میخواست برای مطلوب ذاتی مثال بزند، رقص را مثال میزد. میگفت خیلی وقتها آدم اگر میرقصد، فقط برای خود آن رقص است؛ نمیخواهد کسی رقص او را ببیند. واقعاً هم در رقصهای یونان قدیم، رقص فقط برای خودش مطلوب بود نه برای اینکه شما هنرمند تلقی میشوید یا به ثروت و موقعیت و ... برسید. خیلی چیزها هست که ما میتوانیم عاشق خودش باشیم، نه اینکه آن را ابزار کنیم برای چیزی دیگر. این دیدگاه پنجم میگوید تمام آن پاسخهایی که در نظریات اول تا چهارم گفته شد، پاسخهای کسانی است که شیفتهی خود خوبی نیستند. منظور از خوبی خوبی اخلاقی است. عاشق چشم و ابروی خود خوبی نیستند؛ تنها از این جهت خوب زندگی میکنند که آنها را به چیز دیگری برساند؛ وسیله بشود برای هدف دیگری؛ آلتی شود برای غایت دیگری. غافل از اینکه خوبی خودش بسیار زیباتر است؛ و ما عاشق خود خوبی هستیم.
این دیدگاه، در اصل، دیدگاهی افلاطونی است که در روزگار ما هم کسانی از آن طرفداری کردهاند. گفتهاند مگر خود اخلاقی زیستن زیبا نیست که انسان حتماً باید به خاطر اینکه اخلاقی زیستن او را به جایی برساند اخلاقی زندگی کند؟ نفس اینکه من اخلاقی زندگی میکنم، راست میگویم، متواضعم، عادلم، اهل شفقتم و اهل عشقورزیام، زیباییای دارد که من شیفتهی همان شدهام. این دیدگاه دیدگاهی است که میتوان گفت محتوای آن «عشق به خوبی» است. چون عاشق خود خوبی شدهایم میخواهیم خوب باشیم؛ هرچند هزار هزینهی دیگر هم بپردازیم؛ هرچند هیچکدام از آن سودهای متصور هم در آن وجود نداشته باشد؛ بلکه هرچند آن سودها همه تبدیل به زیان و هزینه بشوند. مگر کم پیش میآید که ما در غیر قلمرو اخلاق، برای یک چیزی هزینه بپردازیم برای اینکه عاشق خودش هستیم؟ شما وقتی عاشق یک انسان میشوید، برای این عشقی که به او دارید، از ثروت خودتان میگذرید. آیا غیر از این است؟ انسانهای بسیار بخیل و ممسک و ناخنخشکی وجود دارند که وقتی عاشق میشوند، برای معشوق خود دست و دل باز میشوند. اگر از آنها بپرسیداین پول را برای چه خرج میکنی، آیا حساب کردهای که اگر این پول را میگذاشتی در بانک چهقدر سود به آن میدادند؟ اگر در کار زمین میانداختی، در بورس میگذاشتیاش و ... به چه درآمدی میرسیدی؟ خواهد گفت: این چیزها دیگر مهم نیست! من همهی این هزینهها را میکنم فقط به خاطر اینکه عاشق آن مرد، زن، پسر یا دخترم. منتها آنجا متعلق عشق مثلاً «زیبایی» است، در مثال ما «خوبی».
افلاطون میگفت که سه چیز وجود دارد که انسان میتواند در زندگی عاشقش شود: حقیقت، که فیلسوفان عاشقش شدهاند؛ خیر، که خلاقیزیان عاشقش شدهاند؛ و جمال، که شاعران و عشّاق عاشقش شدهاند. گاه ما چنان عاشق حقیقت میشویم که عمرمان را در راه یک نظریهی فلسفی یا علمی صرف میکنیم؛ فقط به خاطر اینکه کشف حقیقت برایمان ارزشمند است. اینکه حقیقتی کشف شود یا حداقل اگر حقیقتی کشف نمیشود، خطایی زدوده شود، خود این به تمام زندگی ما ارزش میدهد. میگوییم همهی هزینهها را کردم، جوانیام را از بین بردم، تفریح نرفتم، استراحت نداشتم، به ثروت نرسیدم، در فقر زندگی کردم، اما همهی اینها میارزید به این حقیقتی که کشف کردم یا به این خطایی که از اذهان دیگران زدودم.
به همین ترتیب، دستهی دیگری هم به نام اخلاقیان هستند که عاشق خیر و خوبیاند. اینها نمیگویند ما میخواهیم از این قِبَل سودی به دست بیاوریم؛ بلکه چون عاشق خیر شدهاند، هر چیز دیگری را به پایش میریزند. برای این افراد، خیر و خوبی زیبایی و جمال خود را نشان داده است. معنای این سخن آن است که اگر کسانی آن جمال و زیبایی را درک نکنند، اخلاقی زندگی نمیکنند، مگر به زور و ضرب قانون و حقوق. در آن شرایط، دیگر اخلاق نیست؛ حقوق و قانون است که میگوید اگر دزدی بکنی، فلان میکنیم؛ اگر مال کسی را غصب بکنی بهمان میکنیم؛ اگر رشوه بگیری چنین و چنان میکنیم. در اینجا آن فرد به خاطر ترس از آن چیزها رشوه نمیگیرد یا دزدی نمیکند؛ نه به سبب اینکه عاشق خود خیر و خوبی است. طبق این نظر، با چنین افرادی که عاشق خیر نیستند، به جای اخلاق، باید با زور و ضرب حقوق و قانون کنترل کرد. نمیتوان از آنها اخلاقی بودن را توقع داشت. چراکه نمیشود از شما توقع داشت که پولتان را خرج معشوق من بکنید! من پولم را خرج معشوقم میکنم، چون زیبایی آن معشوق، مرا گرفته است؛ اما زیبایی معشوق من شما را نگرفته است؛ به همین خاطر، شما خرج نمیکنید. اول باید ادراک یک زیبایی به وجود بیاید، تا پس از آن، انسان پول و قدرت و حیثیت و شهرت و محبوبیتش را برای آن خرج کند.
افلاطون چنین دیدگاهی داشت. در زمان ما سیمون وی، فیلسوف، عارف و مبارز سیاسی _ اجتماعی بزرگ فرانسوی در قرن بیستم، اولین کسی بود که این نظریهی افلاطون را از نو احیا کرد. او میگفت به محض اینکه شما سؤال کردید «چرا من اخلاقی زندگی بکنم»، نشان دادهاید که متوجه نیستید اخلاق یعنی چه. او جملهی زیبایی دارد به این مضمون که وقتی کسی به ما رجوع میکند و میگوید: آقا، خانم، چرا من اخلاقی زندگی بکنم؟ عقلانیت اخلاقی زیستن به چیست؟ ما فکر میکنیم که او قصد دارد وارد قلمرو اخلاق اخلاق شود و این سؤال را از آن جهت میکند که ما متقاعدش کنیم وارد قلمرو اخلاق بشود. ولی به نظر من، تا کسی آمد و پرسید که چرا من اخلاقی زندگی بکنم، بدانید که میخواهد با اخلاق خداحافظی کند! چون او کسی است که میخواهد اخلاق را وسیلهای قرار دهد برای چیز دیگری که آن چیز، دیگر اخلاقی نیست. کسی اخلاقی است که عاشق خود اخلاقی زیستن باشد و هیچ سودی هم نخواهد. بنابراین به محض اینکه پرسیدید چرا اخلاقی زندگی بکنم، به اخلاقی زیستن سلام نگفتهاید؛ بلکه در واقع، با آن وداع کردهاید. سیمون وی این تلقی خود را با یک تلقی الهیاتی هم میآمیخت که آن تلقی، دیگر متعلق به افلاطون نبود. سیمون وی میگفت من به خدا قائلم، ولی معتقدم خدا دنیا را آنچنان نساخته است که پاداش اخلاقی زیستن همینجا به انسان برسد.
بعدها خانم آیریس مارداک، فیلسوف اخلاق انگلیسی، نیز دیدگاه سیمون وی را تکمیل کرد و او هم به این باور رسید که نفس اخلاقی زیستن زیبا است. هر کدامتان عاشق آن زیبایی هستید، اخلاقی زندگی کنید؛ اما اگر چنین نیستید، یا باید به زور و ضرب قانون شما را وابدارند که در مسیر و ممر خاصی حرکت کنید و از آن عدول نکنید، و یا اگر قانون ضعفی داشت، شما در نهایت، از مسیر اخلاق عدول را خواهید کرد. این تلقی آخر در واقع، عقلانیت اخلاقی زیستن را در خود اخلاقی زیستن میجوید، نه در چیز دیگری.
این پنج دیدگاهی بود که من خواستم خدمتتان عرض بکنم. البته در باب همهی این مباحث، شما میتوانید به رد و قبول و تردید و تضعیف بپردازید. ولی به نظر من، هر کسی روزی باید با خود خلوت کند و به اصطلاح، سنگش را واکند که اگر من اخلاقی زندگی میکنم، چرا چنین میکنم و اگر اخلاقی زندگی نمیکنم، چرا چنین نمیکنم. والسلام علیکم و رحمةالله.
