تبليغاتX
معنویِِت - عقلانیت - رويکرد وجودي به نهج البلاغه - پاره دوم

درسگفتاری از استاد مصطفی ملکیان

رويکرد وجودي به نهج البلاغه (۲)                             پارسا باش و احسان كن!

منبع: روزنامه ایران، شماره ۱۶۸۶ - سال ششم - دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۷۹

(و من خطبه له عليه السلام. روي ان صاحبا لاميرالمومنين (ع) يقال له همام ...) روايت شده است كه يكي از اصحاب حضرت اميرالمؤمنين كه نامش همام بود و مردي عابد بود، روزي به حضرت گفت: چنان متقين را وصف كن كه گويا آنها را مي بينم. بحث گويا و جاندار و روشني براي من بگو. حضرت درنگ كرد، نوعي ثقل و سنگيني نشان داد. (علت اين سنگيني را كساني گفته‌اند. اما درواقع علت آن روشن نيست) بعد جواب مجملي دادند تا از جواب مفصل عذر خواسته باشند. اينگونه كه فرمودند: اتق الله و احسن. دو ويژگي را ذكر كردند: يكي اينكه نسبت به خدا تقوا بورز و ديگر اينكه، احسان كن. كار نيك كن. اگر توجه كنيد ويژگي اول به بعد باطني انسان مربوط مي‌شود و ويژگي دوم به بعد ظاهري. حضرت مي‌خواستند بگويند در درون پارسا باش و در بيرون احسان كن. به تعبير ديگر براي آنكه يك عمل ارزشمند باشد، بايد يك «حسن فعلي» داشته باشد و يك «حسن فاعلي». حضرت با كلمه «تقوا» به حسن فاعلي اشاره دارند و با كلمه «احسان» به حسن فعلي. علماي ما هم مي‌گفتند كه اگر كاري بخواهد محبوب ذات متعال واقع شود، بايد دو خوبي داشته باشد: 1) حسن فعلي 2) حسن فاعلي. حسن فعلي يعني عمل يا از مقوله واجب‌ها باشد يا از مقوله مستحبات باشد و يا از مقوله مباح‌ها باشد. در اين‌صورت، خود كار، به خودي خود، خوب است. كارهايي كه مكروه يا حرام هستند، حسن فعلي ندارند. حسن فاعلي به كننده كار مربوط است؛ يعني فرد علاوه بر اينكه كارش حسن فعلي دارد، نيت درستي هم داشته باشد. ظاهر و فيزيك كار، براي مقبوليت آن كار كافي نيست، مهم نيتي است كه پشت كار خوابيده است. همانطور كه حضرت رسول (ص) فرمودند: چه بسا كسي كه تلاوت قرآن مي‌كند و در همان دم قرآن لعنتش مي‌كند! تلاوت قرآن حسن فعلي دارد، اما معلوم نيست كه هميشه حسن فاعلي هم داشته باشد. چه‌بسا فرد براي اغراض غيرالهي دست به اين كار مي‌زند. بعد حضرت اشاره به آيه‌اي از قرآن مي‌كنند كه مي‌فرمايد: «خدا با كساني است كه تقوا مي‌ورزند و احسان مي‌كنند.»

اما همام به اين حرف قانع نشد و آنقدر اصرار كرد كه حضرت را سوگند داد كه سخن را ادامه دهند. در اينجا ديگر حضرت تسليم شدند و پس از حمد و ثناي[1] پروردگار، بر پيامبر صلوات[2] فرستادند و فرمودند، خداي متعال مخلوقات را آفريد، اما هنگامي كه آنها را مي‌آفريد، دو ويژگي در خداي متعال بود: يكي اينكه از فرمانبرداري مخلوقات بي‌نياز بود و ديگري اينكه از عصيان آنها در امان بود. (گناه را عصيان و سركشي مي‌نامند، چون گناه، سركشي از فرمان خداوند است. اما گناه به‌صرف گناه بودنش معصيت و عصيان نيست، بلكه در ارتباط شخص گناهكار با خداست كه گناه، گناه مي‌شود وگرنه فرد در همان گناه، نوعي اطاعت كرده است، منتها نسبت به نفس اماره به سوء).

اينكه حضرت اين جمله را مي‌فرمايند براي اين است كه بگويند اگر شما را به تقوا توصيه مي‌كنم، نه براي آن است كه از شما نوكراني براي خدا بيافرينم. اگر تمام شما هم گناه كنيد بر دامن كبرياييش ننشيند گرد و اگر همه شما هم اطاعت كنيد براي خدا سودي ندارد. اينها را مي‌گويم تا بدانيد سودش متوجه خود شماست، نه متوجه خدا. اين نكته البته خيلي خيلي مورد توجه عرفاي ما بوده است. آنها دايماً به استغناي خدا توجه مي‌دادند. حال كه قرآن مي‌فرمايد: «لها ماكسبت و عليها ما اكتسبت»، چرا به خودم سود نرسانم و چرا به خودم زيان برسانم؟ اگر اين را درك كنيم، در پيمودن راه اطاعت خيلي مؤثر خواهد بود. اما، تا وقتي اندك شبهه‌اي در اين مورد در ذهن فرد وجود دارد، موفق نخواهد بود.

حتي خداي متعال در قرآن تأكيد مي‌فرمايد كه نه تنها خدا سود و زياني نمي‌برد، بلكه پيامبران هم سودي نمي‌برند. «وجاء من اقصي المدينه رجل يسعي قال يا قوم اتبعوا المرسلين، اتبعوا من لايسئلكم عليه اجراً و هم مهتدون ....» از دوردست‌هاي شهر مردي شتابان آمد و به مردم خود گفت: از اين فرستاده شدگان اطاعت كنيد كه در اينها، آن دو ويژگي كه از هر مرشدي مي‌طلبيد، وجود دارد. آن دو ويژگي كه ما را وامي‌دارد تا سخن فرد نصيحت‌گر را به گوش جان بشنويم، عبارت است از اولاً، آگاهي يعني خودش گم‌كرده راه نيست؛ بلكه با روشني تمام راهي را كه به من توصيه مي‌كند، مي‌بيند. خبرويت كامل دارد و از سر بصيرت سخن مي‌گويد. اما اين كافي نيست. بايد ويژگي دومي هم باشد و آن «خيرخواهي» است. اين ويژگي دوم هم بايد كاملاً احراز شود. اما خيرخواهي به چيست؟ اولاً، بايد سود طرف مقابل را بخواهد و ثانياً، بايد سود خود را نخواهد. با اين دو ويژگي خيرخواهي، تام است. حال، آن مرد هم به قوم خود اين دو ويژگي را يادآوري كرد و گفت اين پيامبران هر دو ويژگي را دارند: از شما اجري در مقابل هدايتي كه شما را به آن مي‌خوانند، طلب نمي‌كنند (خيرخواهي) و ديگر اينكه، خودشان هم راه‌يافته‌اند (آگاهي). اين نكته در قرآن به دفعات متعدد آمده است. تقريباً درباره هر پيامبري از 26 پيامبري كه در قرآن نامشان آمده است، اين جمله تكرار شده است.

بنابراين، خود خداي متعال به طريق اولي «غنياً عن طاعتهم و امناً من معصيتهم» است. چرا خدا غني از اطاعت و آمن از معصيت است؟ مي‌فرمايند: چون كسي كه معصيت او را مي‌كند، نمي‌تواند به او زياني برساند و كسي هم او را اطاعت مي‌كند، نمي‌تواند به او نفعي برساند. او فوق نفع و ضرررساني است.

(فقسم بينهم ...) خداوند بعد از خلق، معيشتهاي[3] مردم را در ميانشان تقسيم كرد و در دنيا به هر مخلوقي يك موضع عطا كرد. نكته‌اي كه اين جمله به آن اشاره دارد، در چند جاي قرآن آمده است؛ مخصوصاً در سوره زخرف، آيات 31 تا 35، از همه‌جا كامل‌تر آمده است. آيه از طرح يك اشكال آغاز مي‌كند. منكران پيامبر يك استدلال داشتند و آن اينكه مي‌گفتند اگر واقعاً از آسمان پيامي درمي‌رسد، چرا اين پيام به يكي از اشراف مكه و مدينه و به يكي از اعيان (چشم پركن‌ها) نازل نشد؟ قرآن مي‌فرمايد اينها گمان كرده‌اند رحمت خدا را چه كسي بايد تقسيم كند؟ رحمت خدا بايد توسط خود خدا تقسيم شود. آنكه معطي است، هم او بايد مقسم باشد. علم را به كسي و ثروت و شهرت و محبوبيت و جمال را به كساني ديگر داده است و همه اينها از مقوله رحمت است. خوب، يك نعمت هم نعمت «نبوت» است و آن را به كسي كه بخواهم مي‌دهم. قرآن مي‌فرمايد: «نحن قسمنا بينهم معيشتهم في الحياه الدنيا» اين ماييم كه معيشت را تقسيم مي‌كنيم. عبارت حضرت هم شبيه اين عبارت است. بعد قرآن مي‌فرمايد اين خود ماييم كه بعضي را فوق بعض ديگر مي‌نشانيم. چرا؟ «ليتخذ بعضهم بعضاً سخرياً» تا بعضي بتوانند بعضي ديگر را استخدام كنند. اينجا يك بحث مهم پيش كشيده مي‌شود كه البته جاي بحث آن اينجا نيست. اما براي روشن شدن موضوع به سه نكته توجه مي‌دهم تا مطلب قابل فهم شود:

نكته 1. اينكه مي‌فرمايد رفعنا بعضهم فوق بعض درجات، مطلق نيست. يعني گفته نشده كه انسان‌هايي را هم علم بيشتر مي‌دهيم، هم جمال و قدرت و ... بيشتر و انسان‌هايي ديگر را از همه اين جهات، كمتر مي‌دهيم. بلكه كساني را علم بيشتر مي‌دهيم و كساني را علم كمتر. در عوض، به آنكه علم كمتر داده‌ايم، جمال بيشتر مي‌دهيم و به آنكه علم بيشتر داده‌ايم، جمال كمتر مي‌دهيم و همينطور. اگر من در جهت يا جهاتي از شما فروترم، در عوض، در جهاتي از شما فراترم و شما هم همينطور.

نكته 2. اگر اين نباشد، اصلاً زندگي اجتماعي امكان‌پذير نيست. چون همين جهات «فراتري» و «فروتري» هست، زندگي اجتماعي امكان‌پذير است. در حقيقت، جامعه خادم‌هاي تنها و مخدوم‌هاي تنها ندارد. هر انساني خادم است و مخدوم و همين داير مدار زندگي اجتماعي است. اگر ما فقط خادم بوديم يا فقط مخدوم بوديم، اگر يك دسته مي‌خواستند فقط خادم باشند و يك دسته مي‌خواستند فقط مخدوم باشند، اصلاً زندگي اجتماعي انعقاد پيدا نمي‌كرد تا دوام يابد. بايد نيازي من و شما را به هم الصاق دهد، اگر اين نياز نباشد، من و شما به هم نمي‌چسبيم. چرا؟ چون حب ذات[4] آنقدر در انسان قوي است كه تا امر شديدتري در كار نيايد، من و شما به هم پيوند اجتماعي پيدا نمي‌كنيم. اگر ما بوديم و حب ذات، همه چيز را براي خود مي‌خواستيم. اين است كه خداي متعال چيز ديگري در ما احداث فرمود و آن اينكه هيچكدام از ما خودكفا نيستيم و راهي جز اين نيست، چون نمي‌توانيم به تنهايي زندگي كنيم، به هم نزديك بشويم تا نياز خود را برآوريم.

نكته 3. آن رفعت درجات، «تكويني» است نه «تشريعي». بنابراين، اين رفعت درجات به هيچ وجه مجوز بهره‌كشي و ظلمي نيست و اين بسيار مهم است. اگر شما تاريخ فرهنگي غرب و لااقل اگر كتاب‌هاي ماركس را ديده باشيد، يكي از اموري كه او را به گرايش ضدديني سوق داد، اين بود كه واقعاً و جداً كشيشان مي‌گفتند حال كه خدا همه را متفاوت آفريده است، بگذار اين تفاوت‌ها ادامه بيابد. يعني بگذار اغنيا به استثمار فقرا ادامه دهند. يكي از اين كشيشان در مخالفت با لايحه‌اي كه مفاد آن متضمن برداشتن يا لااقل كم شدن فاصله طبقاتي بود، مقاله‌اي نوشت. در آنجا گفت ما مي‌خواهيم با كار خدا مخالفت كنيم. خدا خود خواسته است تا ما متفاوت باشيم و براي اين، استدلالات ظاهرفريبي مي‌آورد. آن‌وقت ماركس مي‌گويد ببينيد اينها روحانيونند. اينهايند كه موافق استثمارند.

كساني هم اين آيات را به همين صورت تفسير مي‌كردند و آن را قابل دفاع نمي‌دانستند. اما اين آيات نيازهاي تكويني را مطرح مي‌كند، كاري به نيازهاي تشريعي ندارد. اين آيات مي‌گويد در مقام تكوين، ما شما را به گونه‌اي آفريده‌ايم كه اين نيازها برقررا بماند. اما كساني مثل آن كشيش مي‌خواهند از اين سوءاستفاده كنند. سوءاستفاده‌هايي كه از آنچه خدا تكويناً به كسي داده است، ديگر به خود آن تكوين مربوط نيست. اگر كسي از جمال و قدرت و ... كه خدا به او داده در جهت تفوق و ظلم و ... استفاده كند، ربطي به آن نعمت خداداد ندارد. آنچه باعث ظلم و اجحاف و بي‌عدالتي مي‌شود، خود تفاوت‌هاي تكويني نيست، بلكه سوءاستفاده از آن تفاوت‌ها باعث ظلم است. اين سوءاستفاده‌ها در ناحيه «تشريع» است.



[1]  توجه كنيد كه مبان حمد و مدح و شكر و ثنا در زبان عربي تفاوت وجود دارد، گرچه هم افق هستند. اين تفاوت را در جايي به مناسبت بحث خواهم گفت.

[2]  صلواه: آفرين. سلام، درود، صلواه دعاي خير است و سلام نشانگر سپاس و قدرداني است.

[3]  معيشت در زبان عربي چون مصدر ميمي است، به معناي عيش است يعني زندگي كردن، اما علاوه بر اين به معناي ضروريات زندگي هم هست.

[4]  خودگروي روانشناختي.

+ بارگذاری شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385  توسط عليرضا محمدي زاده  |