درسگفتاری از استاد مصطفی ملکیان
پيام دين: «عاشق»، نه «عبد»؛ «بودن»، نه «داشتن»
منبع: روزنامه ایران، شماره ۱۶۸۵ - سال ششم - يكشنبه ۱۳ آذر ۱۳۷۹ (و يا يك روز قبل!)
با استمداد از گفته دو تن از متفکران غربي، دو نکته را بيان ميکنم. البته اين نکات نکاتي نيست که ابداعي اين آقايان باشد، ولي شيوه بيان اينها جالبتر است. متفکر و عارف دانمارکي «کییرکگور»[1] از انسانها تقسيمبندياي دارد که به «مراحل سهگانه حيات آدمي معروف است» او ميگوید هر يک از ما انسانها در يکي از اين سه مرحله زندگي ميکنيم:
1. مرحله زيباشناختي (علم الجمالي)
2. مرحله اخلاقي
3. مرحله ديني
انسان در مرحله زيباشناختي ميخواهد از هر نعمتي برخوردار شود. انسان در اين مرحله دقيقاً مثل زنبوري است که ميخواهد از هر گلي بچشد. راضي نيست که از بعضي نعمتها بگذرد. عموماً ما انسانها در اين مرحله زندگي ميکنيم. همه ما دوستدار خوراکيها، آشاميدنيها و پوشيدنيها هستيم. انواع و اقسام لباسها و مسکنها را دوست میداريم. دنبال شهرت و محبوبيت و ... هستيم. از علم و قدرت و ... خوشمان ميآيد. از نازلترين آنها که خوردنيها و آشاميدنيها باشد تا قدرتطلبي و علمطلبي و جمالطلبي و ... اينها يک طيف وسيعي دارند. ما تا در اين مرحله زيباشناختي هستيم راضي نيستيم از هيچکدام از اينها بگذريم. افزون بر اين دنبال هرکدام از اينها هم که ميرويم انواع مختلف آن را هم طلب ميکنيم. مثلاً هم شهرت را دوست داريم و هم ميخواهيم از ناحيههاي مختلفي مشهور شويم. و اين ما را ميرساند به اينکه همه وقت تشتت بر ما مستولي باشد. خاصيت کساني که در اين مرحله زندگي ميکنند اين است که واقعاً احوال پراکنده دارند، چون تنوعها کرانناپذير است. ما هم به دنبال تنوع هستيم بنابراين هيچوقت احساس آرام و قرار نميکنيم.
هيچجا نيست که بگوييم اينجا مقر ماست ميخواهيم در اينجا بمانيم. تا بخواهيم در يکجا قرار بگيريم تنوع جديدي پيدا ميشودو همينطور اين سير ادامه مييابد، لذا هيچ قراري در کار نيست هيچ آرامشي در کار نيست. در اين مرحله انسان درست مثل کسي است که ميخواهد به دنبال سايه خود برود. و به آن برسد و شما ميدانيد که آدمي هيچوقت به سايه خود نميرسد. اين مرحله مرحلهاي است که انسان به اشياي خارجي چشم ميدوزد. اگر دقت کنيد تمام آن نعماتي که ميخواهيم به آن برسيم و نقماتي که ميخواهيم از آنها فرار کنيم، اشياي عيني خارجي هستند و اگر اموري هم هستند که حالت اعتباري دارند ما آنرا اعتبار کردهايم و براي آن حالت خارجيت قايليم. مثل رياست که امري است اعتباري، منتهي چون خودمان آنرا اعتبار کردهايم براي ما به صورت يک شي خارجي شده است و به دنبال آن هستيم. بعضي از اين اعتباريها آنقدر براي ما عينيت يافتهاند که امور عيني ديگر را نسبت به اينها دونپايهتر ميدانيم.
ابنسينا در اشارات يک بحث خيلي خوبي دارد ميگويد: شايد تعجب کنيد که يک شطرنجباز چگونه ساعتها در عرصه بازي مات ميماند و خوراکيها و آشاميدنيهايي که به نزدش ميآورند توجهاش را جلب نميکند. آنکه شطرنجباز نيست دليل اين را نميفهمد ولي آنکه با اين بازي آشنا است ميداند که فرد شطرنج باز لذتي احساس ميکند که اين لذتها در برابر آن هيچ است. او از اين لذتها صرفنظر ميکند چون به نظر خودش به لذت بالاتري رسيده است به هرحال ما در اين مرحله به دنبال امور خارجي ميگرديم و چون اين اشياي خارجي متعددند به تعداد مايل به بينهايت ما هم دايماً به دنبال آنها ميدويم.
اما بعضي از اين مرحله گذشتهاند و به مرحله دوم يعني مرحله اخلاقي رسيدهاند. در اين مرحله التفات انسان از اشياي خارجي ميبرد. تمام هم و غمش مصروف يکي سري اصول ميشود يک سلسله ضوابط و معايير اخلاقي. من در تمام طول زندگي بايد طوري زندگي کنم که اين چند اصل را زير پا نگذارم (حالا کاري نداريم که اين اصول را از کجا کسب ميکند البته تعبير کییرکگور اين است که انسان در اين مرحله به شرطي اخلاقي به حساب ميآيد که اين ضوابط را خودش براي خود وضع کند) انسان در اين مرحله فقط به اين ضوابط توجه دارد و به ديگر امور بيتوجه است اين ضابطهها به چند لحاظ با هم متفاوت هستند:
الف) از نظر منشا که اينها را از کجا کسب ميکنيم گاه خود خواستهاند و گاه از ديگري کسب شده است. البته اينها که از خود من برخاستهاند خيلي متفاوت است با آنها که از ديگري پرسيدهام.
ب) از نظر تعداد هرکس به چند اصل معتقد است. «سيجويک» فيلسوف معروف انگلستان ميگفت: اصلي که من براي خود انتخاب کردهام اين است که با ديگران چنان رفتار کنم که دوست میدارم با من رفتار کنند. اين همان است که از قديم به آن «قاعده طلايي»[2] ميگفتند. کسي مثل برتراندراسل ميگفت به دو اصل معتقدم يکي اينکه «به هيچ انساني ظلم نکنم» و ديگر اينکه «هر استعدادي در خود سراغ دارم شکوفا کنم». به هرحال انسانهايي که اينگونه زندگي ميکنند در مرحله اخلاقي بهسر ميبرند. اين مرحله مرحله کمي نيست. بگذريم از اينکه به عقيده کییرکگور نسبت به مرحله بعد فرومايه است ولي خود اين مرحله بسيار ارزشمند است. در اين مرحله زندگي دو ويژگي دارد که در مرحله اول نداشت اولاً در مرحله اول آرامش در کار نيست. انسان پيوسته دوان است؛ چيزي بدست ميآورد چيز ديگر ميخواهد. و همينطور ... دايماً بالاتر را ميخواهد. و تازه اين بالاتر خواستنها همه از يک سنخ است. اين تشتت افکار که در مرحله اول است در این مرحله دوم مطلقاً نيست. در اينجا به آرامشي ميرسيم، چرا؟ چون هرچه ميخواهد در عالم خارج رخ بدهد من هستم و اين اصولم. و اين اصول هستند که بايد محفوظ بمانند. آنچه در عالم خارج رخ ميدهد با وجود تنوعها و تشتتها مرا متشتت نميکند. پريشاني بسياربسيار کمتر شده است اگر مدعي نشويم که اصلاً پريشاني نيست. ثانياً در مرحله اول به اشياي خارجي دلباخته بوديم ولي در مرحله دوم به اصول دروني دلباختهايم.
در اين مرحله يک عطف نظري کردهايم از اشياي خارجي به درون خود. اين اصول براي فرد چونان ظروف بلوريني هستند که فرد پيوسته مراقب است که به آنها صدمهاي نرسد. شما توجه کنيد که انسان وقتي يک «پاکت ميوه» به دست دارد رفتارش بسيار متفاوت است با وقتي که يک «بلور» در دست دارد. در مورد اول همه کاري ميکند و توجهي هم به پاکت ميوه ندارد ولي وقتي ظرف بلوريني در دست دارد، در تمام حالات و رفتارش متوجه ظرف است که مبادا حرکتي کند که به ظرف خدشهاي وارد شود. فرد به همه چيز بياعتنا است چرا؟ چون دلنگران ظرف خود است.
از حضرت علي(ع) ميپرسيدند شما چگونه به اين حالت رسيدهايد ميفرمودند: «از ابتداي کودکي دربان دل خود بودم» مواظب بودم که چه کسي ميآيد و چه کسي ميرود، آن که میآید چرا میآید و آن که میرود چرا میرود. اين حالت درباني حالتي است که در اين مرحله حتماً انسان بايد داشته باشد.
اما مرحله سومي هم در انسان وجود دارد که کییرکگور آنرا «مرحله ديني» مينامد. در مرحله ديني ما باز از اصول به عالم خارج بر ميگرديم منتهي اين حالت با حالتي که در مرحله زيباشناختي داشتيم فرق ميکند. در مرحله اول به همه اشيا دلباخته بوديم و در مرحله ديني به يک شي از اشيا خارجي دل باختهايم. «عشق» دقيقاً ويژگي مرحله دوم است. من بارها گفتهام که دين مقدمه اخلاق نيست بلکه اخلاق مقدمه دين است. عقيده من دقيقاً مثل عقيده کانت است. منتهي از جهت ديگري کانت ميگفت ما دين را براي اخلاق نميخواهيم. اخلاق را براي دين ميخواهيم. اخلاق مقدمه ورود به دين است و نه برعکس و واقع هم همين است. آدم اول بايد اخلاقي شود اگر در اخلاقي شدن، استکمال پيدا کرد آنگاه متدين ميشود.
خوب، ما در اين مرحله دوباره به اشياي خارجي برميگرديم. منتها به تمام آنها نه، بلكه به يك شئ خارجي، عاشق آن شيء ميشويم. وقتي عاشق آن شديم، ديگر هرچه او فرمان دهد، همان است. رابطه ما با او، رابطه «عبد و مولي» نيست، بلكه رابطه «عاشق و معشوق» است. انساني كه مرحله اخلاقي را پشت سر نگذاشته است، اگر هم وارد دين بشود، تلقي او از دين، تلقي عبد و مولي است، تلقي نوكر و آقا است. اما اگر بعد از مرحله اخلاقي وارد دين شود، رابطه او با آن موجود رابطه عاشق و معشوقي است و اين دو ارتباط، با هم فرق ميكنند. يك نوكر البته از دستور ارباب خود تخطي نميكند اما چرا؟ چون ميترسد كه تأديب شود. اما همين نوكر اگر عاشق شود، از معشوق خود هم فرمان ميگيرد اما اين فرمانبري خيلي متفاوت است با فرمانبري از اربابش. اين دو حالت فرمانبري از سه جهت با هم متفاوتند:
اولاً در حالت اول آنكه او را به فرمانبرداري وادار ميكند، «ترس» است. اما در حالت دوم «مهر» است كه به او فرمان ميدهد.
ثانياً در حالت اول اگر از تيررس ارباب دور شود، كارهاي خلاف دستور او انجام ميدهد، چرا؟ چون تمام آنچه او را به اطاعت وادار ميكرد، ترس بود. ترس وقتي حاكم است كه ارباب ناظر باشد. حالا اگر در جايي ارباب ناظر نباشد، او كارهاي ديگر ميكند يا كارهايي كه مورد امر او نيست يا علاوه بر آن كارهايي كه مورد نهي او هست، هم انجام ميدهد. اما كسي كه عاشق ديگري است، براي او حضور غيرفيزيكي معشوق اصلاً مطرح نيست. بنابراين، هيچوقت گريختن از فرمان معنا نمييابد. چون اطاعت براي عاشق بار نيست كه بخواهد از آن شانه خالي كند، براي عبد است كه اطاعت «بار» است.
ثالثاً در حالت اول، عبد حتي اگر اظهار هم نكند، وقتي كاري براي مولي انجام ميدهد، «منت» ميگذارد كه به هرحال كاري براي او انجام داده است. اما عاشقي كه براي معشوق كاري انجام ميدهد، نه تنها منت نميگذارد كه منت هم ميكشد و اين، خيلي تفاوت ايجاد ميكند. صرف اينكه كاري توانسته براي مشعوق انجام دهد و او اين كار را پذيرفته، منتي است كه معشوق بر عاشق دارد، نه برعكس. ما معمولاً به اين مسأله توجه نميكنيم و براي همين در دين هم دايماً ميگوييم بايد «اسقاط تكليف» كرد. تكليف يعني «مشقت». يك مشقتي بر دوشم آمد كه بايد هر طوري شده آن را از دوش خود بردارم، ساقطش كنم.
حالا اينكه اسلام ميگويد كه «لاتمنوا علي اسلامكم» (در قرآن آمده كه اي پيامبر به مردم بگو كه مسلمان شدنتان منتي نيست كه بر من داريد) به اين نكته اشاره دارد كه خيال نكنيد كه خدا مانند مولايي است كه وقتي كاري ميكنيد، ميتوانيد منتي بر او داشته باشيد. اصلاً اين حالت نيست. ما منت ميكشيم كه خدا ما را مورد امر خود قرار داده است. ديدهايد كه بعضي عرفا در تفسير آن آيه از قرآن كه «يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون» ميگويند تمام مرارتي كه شخص به هنگام روزه ميكشد، فراموش ميشود فقط بخاطر كلمه «يا ايهاالذين آمنوا».
خود اينكه انسان اينقدر در خود شرف ميبيند كه خدا او را مورد خطاب قرار داده است، مايه مباهات است. در نظر بگيريد اربابي كه دو عبد دارد، وقتي يكي را صدا ميزند، آن ديگري خوشحال ميشود كه باري به دوشش نيامده است. اما اگر دو نفر عاشق يك معشوق باشند، وقتي معشوق يكي از آنها را صدا ميزند، آن ديگري ناراحت ميشود. از اين بالاتر عرفا ميگفتند وقتي معشوق بر عاشق جفا هم ميكند، از جفاي او هم عاشق خوشحال ميشود، چون معلوم است كه او را بهحساب مي آورد.
اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشكست ليلي
همين كه ظرف مرا شكسته است، نشان ميدهد كه عطف توجهي به من دارد. خود اين التفات[3] به هر قيمتي ميارزد.
اگر برگرديم به تعابير كییركگور، او ميگويد در مرحله ديني شما فقط عاشق يك موجود از موجودات خارجي ميشويد و به همين دليل، زندگي شما نه فقط آرامشي كه در مرحله اخلاقي كمابيش داشت، مييابد بلكه علاوه بر آن «حلاوت و شيريني» هم پيدا ميكند. در اين مرحله سوم است كه حتي اصول اخلاقي هم به چيزي گرفته نميشوند. اگر فرمان معشوق با اصول اخلاقي هم در تضاد بيفتد، عيبي ندارد. مثال خيلي خوبي كه خود او ميزند و در تمام زندگي خود به آن توجه داشت، مثال «ابراهيم و اسماعيل» است. او ميگفت داستان ابراهيم و اسماعيل نمونه شاخص كساني است كه چون در مرحله ديني زندگي ميكنند، حتي اصول اخلاقي را هم به چيزي نميگيرند. در تورات و در قرآن آمده است كه ابراهيم به اسماعيل گفت كه به كرات در خواب ديدم كه تو را ذبح ميكنم. اسماعيل هم حالت تسليم داشت و ميگفت «افعل» يا «يا ابت افعل ما تؤمر». هرچه به تو گفتهاند بكن، اي پدركم، اي پدر عزيزم. نگفت يا ابا «يا أبي». خطابش دقيقاً با حالت ترحم و عطوفت همراه است.
كییركگور مي گويد بنا بر «مرحله اخلاقي» بريدن سر انساني بيگناه توسط ابراهيم، خلاف قواعد اخلاقي است. بهظاهر، بريدن سر اسماعيل هم تحميلي بود بر ابراهيم و هم بر اسماعيل. او بايد فرزند بيگناهي را ميكشت و اسماعيل هم بايد بيگناه كشته ميشد. اما نه در تورات و نه در قرآن، سخن از اين دغدغهها و وسوسهها نيست. هر دو تسليم محض هستند. برخي روايات لطايف و ظرايف اين داستان را ميگويند. از جمله اينكه، فرزند به چشم پدر نگاه نميكرد تا او دچار حالت شرمزدگي نشود. چون درمييافت كه پدر از كسي فرمان ميبرد كه معشوق اوست. ميبينيد با اينكه امري خلاف اخلاق صادر ميشود، اما هيچيك از اين دو، اصلاً اظهار نميكنند كه اين امر خلاف اصول اخلاقي است. چون، اين دو ديگر در مرحله اخلاقي زندگي نميكردند. در مرحله ديني فرمان را نبايد با موازين اخلاقي سنجيد. چون رابطه، رابطه عاشق و معشوقي است، اما اگر رابطه غلام و ارباب باشد، نوكر حق دارد به ارباب بگويد فلان فرمان شما خلاف اصول اخلاقي است. (حالا يا ميخواهد از فرمان او بگريزد يا واقعاً معتقد به اصول اخلاقي است). اما در رابطه عاشق و معشوق ديگر اين حرفها نيست.
در مورد امام جعفر صادق(ع) گفتهاند كه كسي گفت كه چرا شما قيام نميكنيد؟ امام فرمودند كه ما ياري نداريم كه مستظهر به كمك او باشيم. آن فرد گفت كه شما در عراق بيش از صدهزار شيعه داريد. حضرت فرمودند: اينها كدامشان از اين نوعند كه اگر من آتشي برپا كردم و گفتم وارد آن شويد، ميروند؟ حال، اين را ميخواهم بگويم كه اگر حضرت به ما بگويند وارد آتش شويد، چه ميكنيم؟ اين چه ميكنيم بستگي به اين دارد كه در كدام مرحله زندگي ميكنيم. تلقي ما از ايشان چيست؟ تلقي مولي يا تلقي معشوق؟
كییركگور ميگفت در اين مرحله آنچه از معشوق صادر ميشود عين ضابطه اخلاقي است، ديگر نبايد آن را با ضوابط اخلاقي تطبيق كرد و اگر مطابق بود اطاعت كرد. نه، اصلاً اين مسأله مورد توجه نيست. كییركگور به مساله ابراهيم و اسماعيل به عنوان يك مسأله استعجالي و مقطعي نميپردازد. به آن ميپردازد تا نشان دهد كه كساني در اين مرحله ميزيستهاند و شما اگر بخواهيد متدين باشيد، بايد خود را به اين مرحله برسانيد. حالا اگر بخواهيد اين مورد خلاف ضوابط اخلاقي را در دين ببينيد، ميبينيد كه منحصر به يكي هم نيست. اختلاف موسي و عبدصالح را دقت كنيد. موسي دقيقاً با ضوابط اخلاقي عمل ميكرد، اما آن عبدصالح (كه ما نميدانيم كيست و مفسران گفتهاند كه خضر بوده است) از موسي فراتر ميرفته است يا لااقل در آن مرحله از موسي فراتر ميانديشيده است. موسي ميگفت هيچ دليلي نيست كه ما مكافات قبل از جرم بكنيم. كشتن فرد به اين جرم كه در آينده پدر و مادر خود را ميكشد، با هيچ قاعده اخلاقي و عقلي سازگار نيست. تو اگر او را بكشي او نميماند كه كسي را بكشد. بنابراين قصاص قبل از جنايت هم نكردهاي، بلكه قصاص بدون جنايت كردهاي. در اين مسأله دقت كنيد. اين چه توجيهي دارد؟ جز اين است كه اگر عبدصالح مأمور است كه سر كسي را ببرد، ديگر ضوابط اخلاقي به كار نميآيد؟
پس دقت كنيد كه وقتي بحثي از حسن و قبح عقلي و يا شرعي ميشود، اينها در يك افقي هستند. اما در يك افق بالاتر بايد نسبت به خدا حالت عاشقانه داشته باشيم و بنابراين، اوامر و نواهي خدا همگي مطاع هستند، بدون چون و چرا. آنوقت شما اگر مرحله اخلاقي را پشت سر نگذاشته وارد مرحله ديني شويد، تلقي شما از خدا تلقي مولي است. به شرطي تلقي شما از خدا تلقي معشوق خواهد شد كه مرحله اخلاقي را پشتسر گذاشته باشيد كه «يحبهم و يحبونه»، هم خدا عاشق است و هم معشوق و ما هم، هم عاشقيم و هم معشوق.
ماحصل سخن من دراين قسمت اين است كه: اولاً بايد از كانال اخلاق وارد دين بشويم. چارهآي جز اين نيست. ثانياً اگر از طريق اخلاق وارد دين نشويم، ديگر دين را به معناي كمابيش كج ميفهميم. درست يك ارباب بسيار فربه از خدا براي خود ميسازيم و حالت خود را حالت نوكر ميپنداريم.
نكتهاي را در اينجا بايد تذكر بدهم و آن اينكه، در قرآن تعابير عبد و مولي ميبينيد، در روايات هم اين تعبير هست. اين به دو جهت است: 1) به هرحال بايد مرحله اخلاقي را پشتسر گذاشت تا وارد مرحله ديني شد. اگر كساني اين مرحله را پشتسر نگذاشتهاند، طبعاً بايد در مورد آنها تعبير عبد و مولي باشد. 2) هيچوقت نبايد حالت «عامل»[4] را با حالت «شاهد»[5] يكي گرفت. اگر از اطاعت كردنهاي عاشق فيلمبرداري كنيد، از اين فيلم ميتوان تعابير عبد و مولايي به دست داد. چون شما نميدانيد در دل او چه ميگذرد، فقط اطاعتها را ميبينيد و چون چنين است اين اطاعتها از لحاظ شما كه شاهد داستانيد، ناظر آنيد، دو نوع تلقي ميشود: هم ميتوان تلقي عاشقانه از آن داشت و هم تلقي رابطه عبد و مولي. چون عشق امري است «دروني» و اطاعت امري است «بيروني». هيچوقت اطاعت يك تفسير برنميدارد. ما وقتي به ديگران نظر ميكنيم اطاعتهاي آنها را ميبينيم. اما اين اطاعتها ميتواند از سر «ترس» باشد و يا از سر «مهر». اين ديگر به سر سويداي مطيع مربوط ميشود. حال ممكن است شما از آن اطاعت، تفسير عبد و مولي بدهيد، حال آنكه رابطه، رابطه عاشقانه باشد و يا برعكس و اين مشكلي است كه در تمام علوم انساني (علوم اجتماعي) داريم. نميشود بدون ارجاع به باطن عامل، از فيزيك و ظاهر عمل تفسيري درست بدست داد. از اين جهت، گاه گمان ميبريم كسي عابدانه رفتار ميكند، درحاليكه عاشق است و برعكس. اين نكته در دعاهاي خود حضرت علي(ع) به وفور ديده ميشود، خود امام در دعاي كميل ميفرمايد كه آنچه مرا مضطرب ميكند، اصلاً جهنم نيست، فقط دوري از توست. «هبني صبرت علي عذابك، فكيف اصبر علي فراقك». فرض كن خداي من كه بر عذابت تاب آوردم (فرض است وگرنه عذاب خدا كه تاب آوردني نيست، اين سخن يك عاشق است) چگونه دوري تو را تحمل كنم. اصلاً سخن بهشت و جهنم نيست. اگر به بهشت هم برود خدا نباشد، جهنم است.
پس توجه كنيد كه آن سخني كه ميگفتيم منافات با اين ندارد كه گاه در قرآن و روايات تعبير عبد و مولي ميبينيم، به دو جهت: اولاً انسانها در مراحل مختلفند و خدا يا انسانها در مراحل مختلف، سخن مختلف ميگويد و ثانياً حالت شاهد يا عامل را نبايد اشتباه كرد.
نكته ديگري كه بايد بگويم اينكه، عبد و مولي كه در فقه مطرح ميشود، داستان ديگري است. در اصول فقه دايماً تلقي از رابطه انسان با خدا رابطه عبد و مولي است. البته اين، كار به مسايل حقوقي دارد و مسايل حقوقي، مسايل اجتماعي هستند و به همين جهت بايد در مقام تشريع و قانونگذاري خدا را تنظير بكنيم با عبد و مولاهاي اجتماعي. اين در جاي خود درست است و كاري به بحث ما ندارد.
نكته ديگر را وام ميگيريم از روانكار و روانشناس معروف آمريكايي «اريك فروم» متولد آلمان 1900. اريك فروم كتابي دارد به نام «داشتن يا بودن». او نكتهاي در اين كتاب ميگويد و در آثار ديگر نيز پيوسته تكرار ميكند كه ما يك بار و براي هميشه بايد براي خود معلوم كنيم كه آيا ما مجموعه بودنهايمان هستيم يا مجموعه داشتنهايمان؟ ما آدمهاي كوچه و بازار ميگوييم اين را دارم، آن را دارم. دايم محمولهايي بر خود حمل ميكنيم كه از مقوله داراييها است. فلان چيز دارم، بهمان چيز دارم. مجموعه دارايي من از دارايي تو بيشتر است و ... اما اريك فروم ميگفت كه بايد توجه كنيم كه ما مجموعه بودنهايمان هستيم نه مجموعه داراييهايمان! اين داشتنها فقط منحصر به آن چيزهايي نيست كه تاجرمسلكها و آنها كه همه چيز را كاسبكارانه تلقي ميكنند، ميگويند. من و شما وقتي به محفوظات خود هم تكيه ميكنيم، باز به داشتنها توجه كردهايم. معلومات ما هم از داراييهاي ما است. بر اساس همين هم بين افراد مقايسه ميكنيم. اما يك نكته مهم اين است كه در مقام داوري، نميتوان بر داراييها تكيه كرد. شكي نيست كه وقتي ميخواهيد كتاب بخريد، پيش كسي ميرويد كه كتابهاي جديدتر و بهتري دارد. وقتي ميخواهيد مايحتاج خود را بخريد، به كسي مراجعه ميكنيد كه اجناس بهتري دارد، ولي آيا بر همين اساس ميتوان روي داشتنهاي افراد داوري كرد؟ اين مهم است. امروزه داوريهاي ما تماماً بر داراييها استوار است. منتهي گاه كسي سطح فكرش پايين است، داشتن را به خانه و اتومبيل و ... منحصر ميكند و كس ديگري به قدرت اهميت ميدهد و كس ديگري علم را مهم ميشمارد، اما همانطور كه بارها گفتهام آنچه زنجير را بد ميكند، آن است كه ما را از رفتن باز ميدارد، نه جنس زنجير. زنجير بودن زنجير، و بد بودن زنجير به بازداشتن ما از رفتار است نه جنس آن. چه فرقي ميكند كه پاي ما در زنجير مسي باشد يا زنجير سيمين يا زرين؟
ما متأسفانه دل خوش كردهايم (آنهايمان كه مثلاً جلوتر از ديگرانيم) كه جنس زنجير را عوض كنيم، ميگوييم كساني دنبال پول هستند يا شهرت يا ... ولي ما دنبال علم هستيم. علم هم زنجير است منتهي طلايي. بايد كاري كنيم كه پايمان آزاد شود. ما دايماً روي داشتنهايمان حساب ميكنيم، و اين داشتنها همه زنجيرند. چرا؟ چون هروقت چيزي داشتيد در مقام حفظ آن برميآييد و وقتي نباشد كه دايماً مواظف آن باشيد، آيا حافظ عزيزتر است يا محفوظ؟ هميشه محفوظ عزيزتر از حافظ است، چون معلوم است كه به چيزي عزيزتر از خود راضي شدهايم، قبول كردهايم كه خانه ما، علم ما و ... از ما عزيزتر باشد.
اريك فروم ميگفت بياييد داوريهاي خود را داوري بكنيم كه اديان ميپسندند. اديان ميگويند به بودنها اهميت دهيد نه داشتنها. و وقتي بنا شد به بودنها اهميت دهيم، نه به داشتنها، يعني حتي به معلومات خود هم اهميت ندهيم. ببينيد «چه هستيد» نه «چه داريد»؛ در چه حالي هستيد، نه چه چيزهايي داريد. حالا دقت كنيد اگر بخواهيم به اين مساله توجه كنيم، بايد فقط به «اخلاق»[6] گرايش پيدا كنيم و معناي اين مطلب يعني بايد از «علم فقه» و «كلام» بيرون بياييم و وارد «اخلاق» شويم. «فقه» درواقع به ما بايدها و نبايدهاي ظاهري را ميدهد و «کلام»، به ما اعتقادات را القا ميكند. ولي هم بايدها و نبايدهاي ظاهري و هم اعتقادات هر دو در استخدام اين هستند كه ما را داراي «خلقيات خاصي» بكنند. در «كلام» به ما ميگويند خدا هست، خدا عادل است، خدا رحمان است ... بهشت، جهنم و قيامت و ... هست (از مقوله استها و نيستها) در «فقه» به ما ميگويند: فلان كار واجب يا حرام يا ... است (بايدها و نبايدهاي ظاهري يعني چيزهايي كه در اعضا و جوارح بيروني ما نشان داده شود) توجه كنيد كه تمام است و نيستها، كه در «كلام» وجود دارد و همه بايدها و نبايدهاي ظاهري همه در استخدام امر ثالثي هستند و آن امر ثالث را ميدانيد چيست؟ وقتي بگوييم امور يا از مقوله است و نيستها هستند و يا از مقوله بايد و نبايدها (به حصر عقلي) و حصر عقلي ديگري هم درست بكنيم كه بايدها و نبايدها هم دو گونهاند: بايدها و نبايدهاي باطني و بايد و نبايدهاي ظاهري. چون حصر عقلي است تعداد اقسام از اين سه بيرون نيست:
1. است و نيست = كلام
2. بايد و نبايد ظاهري = فقه
3. بايد و نبايد باطني = اخلاق
[1] وي در قرن نوزدهم ميزيست و پايهگذار مكتب اگزيستانسياليسم است. او خودش عارف به معناي واقعي كلمه بود و خداترسي عجيبي داشت و همين باعث شد كه خيلي زود (در سن 43 سالگي) از دنيا برود.
[2] The golden rule
[3] از گوشه چشم نگريستن
[4] Agent
[5] Spectator
[6] به معناي ديگر و متفاوت با آنچه تا كنون گفتيم.
