تبليغاتX
معنویِِت - عقلانیت

اول تو چنان بُدی که کس چون تو نبود / آخر تو چنان شدی که کس چون تو مباد

 منبع: نقد و نظر ـ شماره ۱۰ و ۱۱ _ بهار و تابستان ۷۶

نويسنده: جان رالز

مترجم: مصطفی ملکیان

در دو قطعه برگزیده‏ای که در پی می‏آیند، رالز هم از رویکرد کلی‌اش به عدالت، به عنوان یک شیوه تصمیم گیری عقلانی، دفاع می‏کند و هم از دو اصلی که نظریه‏اش را مشخص می‏سازند.

قطعه نخست

1. ممکن است، در نگاه نخست، به نظر آید که مفاهیم عدالت و انصاف فرقی ندارند و دلیلی برای تفکیک آنها از یکدیگر یا برای این قول که یکی از این دو اساسی‌تر از دیگری است وجود ندارد. به‌گمان من، این تلقی اشتباه است. در این مقاله، می‏خواهم نشان دهم که اندیشه اساسی، در مفهوم عدالت، انصاف است؛ و می‏خواهم، از این نظرگاه، تحلیلی از مفهوم عدالت ارائه کنم.


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387  توسط اکبر داستان‌پور  | 

منبع: نقد و نظر ـ شماره ۳۱ و ۳۲ - پاییز و زمستان ۱۳۸۲

هیوستن اسمیت

ترجمه: مصطفی ملکیان

معنای زندگی فَوْری و فَوْتی ترین مسأله است.

آلبر کامو[1]

در آنچه در پی می‌آید، به موضوع معنای زندگی در ادیان جهان از موضعی می‌پردازم که آن را موضع عموم ادیان می‌دانم و فقط برای اینکه نکاتی را که خواهم گفت تثبیت کنم و برایشان مثال‌هایی بیاورم به ادیان خاصّ اشاره می‌کنم. نیمه‌یِ نخست توصیفی خواهد بود. با ابتناء بر این فرض که موضع اساسی ادیان اینست که زندگی معنادارست، نخست، می‌کوشم تا تفسیری آفاقی[2] از معنای زندگی ـ به تعبیری گستاخانه، تفسیری از منظر الاهی ـ عرضه دارم و، سپس، به راه‌های عمده‌ای که انسان‌ها از طریق آنها به آن معنا دست می‌یابند اشاره می‌کنم. نیمه‌یِ دوم مکتوب من به ارزیابی اختصاص دارد؛ [یعنی به اینکه] آیا موضع ادیان راجع به معنای زندگی درستست یا نه.

 


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386  توسط عليرضا محمدي زاده  | 

منبع: مجله هفت آسمان، شماره ۱۸، تابستان ۸۲

نویسنده مقاله[1]: دی. زد. فيليپس

مترجم: مصطفی ملکيان

اشاره: دی. زد. فيليپس، استاد فلسفه در کالج دانشگاهی سْوَنسی (Swansea) و استاد فلسفه دين در دانشگاه تحصيلات تکميلی کليرمانت (Claremont)، در اين مقاله، در ضمن پنج بخش، پنج بافت متفاوتی را که، به عقيده خودش، تقريباً يگانه بافتهايی‌اند که ويتگنشتاين، در سرتاسر آثارش، در آنها از ربط و نسبت فلسفه و دين بحث می‌کند شرح می‌دهد. در بافت اول، ويتگنشتاين فيلسوفانی را که قائلند به اينکه همه اشکال باور دينی بی‌معنايند نقد می‌کند. در بافت دوم، تفاسير دستور زبانی آشفته از باور دينی را نقد می‌کند. در بافت سوم، تمايز ميان دين و خرافه را مورد بحث قرار می‌دهد. در بافت چهارم، از واکنش‌های گوناگون نسبت به اشکال مختلف دين بحث می‌کند و بر اين نکته انگشت تأکيد می‌نهد که اينکه کداميک از آنها «فراتر» يا «فروتر» ناميده می‌شود بايد امری شخصی باشد. و در بافت پنجم، به اين مطلب توجه می‌دهد که ما بايد در واکنش‌هايمان نسبت به دين عملگرا باشيم. در هر پنج بافت، ويتگنشتاين دستور زبان اعمال ما را توضيح می‌دهد. برای انجام اين کار، آنچه محل حاجت است اطلاعات بيشتر نيست، بلکه وضوحی است در باب آنچه پيشاروی ماست.


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385  توسط عليرضا محمدي زاده  | 

 

نویسنده: آلدوس هكسلى ؛ مترجم: مصطفى ملكيان

منبع: مجله هفت آسمان، شماره ۲، تابستان ۷۸

 

در ديگر موجودات زنده غفلت از خود ]جزء [طبيعت است؛ لكن در انسان اين غفلت رذيلت است.(بوئتيوس)[1]

رذيلت را می‌توان چنين تعريف كرد: رفتارى كه اراده بدان رضا داده باشد و نتايجى داشته باشد كه، اولاً بدين سبب كه خدا را تحت‌الشّعاع قرار می‌دهند و ثانياً بدين سبب كه به تن يا روانِ فاعل يا همنوعانش زيان می‌رسانند، بدند. غفلت از خود چيزى است كه با اين توصيف تطبيق دارد. اين غفلت منشأ ارادى دارد؛ زيرا به مَدَدِ دروننگرى و نيز از طريق گوش‌سپردن به داوريهايى كه ديگران درباره منش ما می‌كنند همه، اگر بخواهيم، می‌توانيم به فهمى بسيار دقيق از عيب و نقص‌ها و نقاط ضعف خود و انگيزه‌هاىِ واقعىِ (در برابر انگيزه‌هاى تصديق و اعلان شده) افعالِ خود نائل شويم. اگر بيشتر ما از خودمان غافل مانده‌ايم بدين جهت است كه خودشناسى دردناك است و ما لذّات ناشى از خيالات باطل را] بر آلام حاصل از خودشناسى[ ترجيح می‌دهيم. و امّا آثار اين غفلت. اين آثار، با هر معيارى كه بسنجيم، از معيارهاى سودجويانه گرفته تا معيارهاى متعالى، بدند. بد، بدين جهت كه غفلت از خود به رفتار غير واقعبينانه می‌انجامد و، از اين رهگذر، براى هركس كه در چنبره آن گرفتار آيد انواع مصائب و مشكلات را به بار می‌آوَرَد؛ و بد، بدين جهت كه، بدون خودشناسى، فروتنى راستين و، بنابراين، خودپنهانگرى[2] ثمربخش و، بنابراين، علم يگانگی‌بخش به «اصل» الاهی‌اى كه شالوده «خود» ماست و معمولاً تحت‌الشّعاع اين «خود» قرار می‌گيرد پديد آمدنى نيست.


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  جمعه دوازدهم آبان 1385  توسط عليرضا محمدي زاده  | 

نسخه‌ی PDF (یک و دو و سه)

 

 

دیوید ویگینز / ترجمه‌ى مصطفا ملکیان

منبع: نقد و نظر شماره‌ی 29 و 30 / بهار و تابستان 1382

 

 

12- اگر در ادبیات جدید و یک جریان وسیع از فلسفه‌ی جدید زمینه‌ی تفاهم مشترکى وجود داشته باشد که باید کشفش کنیم در همین جاست. آنچه فیلسوفان، و حتّا فیلسوفانى که در سنّت آفاقى گرایى قوام یافته اند، مدام بر آن تأکید ورزیده اند فقدان آن دسته از راه حلّ هاى یگانه و تصمیمهاى یگانه در امور عملى است که معرفتى گرایى خام وجود آنها را پیشبینى کرده است. این فیلسوفان، از این طریق، مبناى نظرى فراهم آورده اند براى چیزى که نویسندگان جدید (حتّا نویسندگان جدیدى که به خدا ایمان داشته اند). کمابیش، به عنوان خلائى در تجربه‌ی ما [آدمیان] از درک ارزش، احساس کرده اند، و، بیش از اینکه از آن به عنوان کثرت و فروکاهش ناپذیرى متقابل خیرات یاد کنند، آن را با تعبیر نیاز به هدف یا معنا یا کانون سامانبخشى که خود ما به زندگى میدهیم به بیان آورده اند. ذهن فقط پذیرنده نیست؛ فرافکننده هم هست.

در پایان [رمان تالستوى، با عنوان] آنّاکارنینا45، لوین46 با خود میگوید: صدر آینده همچنان از ایوان47 سورچى به خشم خواهم آمد و همچنان با این و آن بحثهاى بیهوده خواهم کرد و … اندیشه هاى خود را نابجا بیان خواهم داشت؛ مثل گذشته میان مصفّاترین بخش روحم و دیگران و حتّا همسرم دیوارى خواهم دید… امّاحالا دیگر، هرچه پیش آید و هرچه بر سر من آید، زندگیم، تمامى زندگیم، هر لحظه‌ی آن، مثل گذشته، بیمعنا نخواهد بود، بلکه حاوى معناى مثبتى از خوبى خواهد بود که من میتوانم در آن بنهم.ش48


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385  توسط محسن مومنی   | 

نسخه‌ی PDF  ( یک و دو و سه )

 

دیوید ویگینز / ترجمه‌ى مصطفا ملکیان

منبع: نقد و نظر شماره‌ی 29 و 30 / بهار و تابستان 1382

 

 بخش نخست

 

8- این نکته، حتّا اگر مایه‌ی نومیدى کسانى باشد که پنداشته اند که نظریه پرداز ارزش، به مَدَدِ فرااخلاق، میتواند یکراست به سوى موضع بیطرفى تمام عیار گام بردارد، ما را در جهت صحیح بازسازى نظریه‌ی غیر معرفتى قرار میدهد. در واقع، چهارچوبى که من پیش نهاده ام او را کاملاً قادر میسازد که جان کلام خود را طرح کند. و این کار را لااقلّ به دو شیوه‌ی متمایز میتواند انجام دهد. شیوه‌ی اوّل این چهارچوب را میپذیرد و شیوه‌ی دوم عملاً مستلزم این چهارچوب است.

در شیوه‌ی اوّل میتواند از زبان اشخاص مورد بررسى خود استفاده کند امّااندکى سختگیرانه تر از عموم آنان بیندیشد ( کما اینکه اخلاق پردازانى مانند کسى مثل سوئیفت33 یا آریستوفانس34 سختگیرانه تر از عموم مى اندیشند، یا هر نظریه پرداز اخلاقى چه بسا سختگیرانه تر بیندیشد) و، با این کار، بکوشد تا آنان را به نگریستن به خود وا دارد؛ و چه بسا موجب شود که آنان مشغله ها و علائق خود را به شیوه هایى نامعهود ببینند. استعاره‌ی بصرى اى هست که، در این مبحث، از استعاره‌ی نظرگاه بسیار سودمندترست...

 


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385  توسط محسن مومنی   | 

نسخه‌ی PDF  ( یک و دو و سه )

 دیوید ویگینز / ترجمه‌ى مصطفا ملکیان

منبع: نقد و نظر شماره‌ی 29 و 30 / بهار و تابستان 1382

 

 

هیچ کس، براى دست یازیدن به یک کار، به امید نیاز ندارد؛ و هیچ کس نیز به یمْنِ پشتکار کامیاب نمی‌شود.

                                                                                                              «ویلیام خاموش1 »

 

بقای ِ ابدى، پس از مرگ، از تحقّق بخشیدن به هدفى که این بقاء همیشه براى آن هدف در نظر گرفته شده یکسره ناتوان است. و گرنه آیا رازى با بقای ِ همیشگى ِ من گشوده می‌شود؟ آیا این حیات ابدى به اندازه‌ی زندگى کنونى ما راز نیست؟

                                                                                                               «ویتگنشتاین 2 »

 

1- حتّا اکنون، در عصرى که چندان مستعدّ راز آشنایى نیست، هستند کسانى که می‌پرسند: معناى زندگى چیست؟ و بسیارى از آنان این فرض ساده‌ی صغیر فلسفی را دارند که، در این زمینه، چیزى هست که میتوان و باید شناخت. (میتوان گفت که اینان، در باب این نوع پرسش، معرفتى گرایند3.) و بیشتر همین کسان این فرضِ به همان اندازه نسنجیده را نیز دارند که کلِّ موضوعِ معنای زندگى مستلزم پاسخى مثبت به این پرسش است که: آیا امکان دارد که بوضوح و صراحتاً صادق باشد که این یا آن چیز یا فعّالیت یا مشغله خوبست، ارزش دارد، یا به چیزى مى ارزد یا نه. و سرانجام، چیزى که از این نیز دشواریاب‌تر است اینکه فرضشان بر این است که مسائلى مانند مسأله‌ی معناى زندگى باید در زمره‌ی مسائل اصلى فلسفه‌ی اخلاق باشند. مسأله‌ی معنا داشتنِ زندگى و مسأله‌ی حقیقت در کانون فلسفه‌ی اخلاق، به صورت کنونى آن، قرار ندارند.


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385  توسط محسن مومنی   | 

منبع: نقد و نظر، شماره‌ی سوم و چهارم، سال اول (تابستان و پاییز 1374)، صفحه‌ی 62-82.

 

رابرت مرى هيو آدامز (1)       ترجمه مصطفا ملكيان

 

در متن دوم، رابرت مرى هيو آدامز، استاد فلسفه دانشگاه كاليفرنيا (2) ، در لس آنجلس (3) ، سه دليل كرگگور را بر ضد دليل آفاقى در دين كه در متن اول آمده‏اند بررسى مى‏كند. وى، اگرچه ژرفبينى كرگگور را قدر مى‏نهد، استدلال مى‏كند كه آن نوع از اصالت ايمان كه مقبول كرگگور است اشكالات عديده‏اى دارد. سه دليلى كه آدامز [در نوشته كرگگور] تشخيص مى‏دهد دليل تقريب و تخمين، دليل تعويق، و دليل شورمندى ناميده شده‏اند.

 

گاهى گفته مى‏شود كه در سرشت‏خود ايمان دينى چيزى هست كه استدلال آفاقى در تاييد آن را بيهوده يا نامطلوب مى‏سازد، حتى اگر استدلال مقبوليت معتنابهى هم داشته باشد. تعليقه غير علمى نهايى سورن كرگگور احتمالا سندى است كه معمولا از آن به عنوان سندى كه ارائه كننده اين نظر است‏ياد مى‏كنند. در جستار حاضر سه دليلى را كه به سود اين نظر اقامه شده‏است مورد بحث قرار مى‏دهم و آنها را دليل تقريب و تخمين (4) ، ، و دليل شورمندى (6) مى‏نامم. نظرم اين است كه هر سه دليل را مى‏توان در تعليقه يافت. مى‏كوشم تا نشان دهم كه دليل تقريب و تخمين دليلى است ضعيف. اما دو دليل ديگر را به آن آسانى نمى‏توان رد كرد. به عقيده من، اين دو دليل نشان مى‏دهند كه خود نتيجه‏اى كه كرگگور گرفته است، يا چيزى مانند آن، واقعا از دل تصور خاصى از متدين بودن برمى‏آيد تصورى كه جاذبيتى دارد، هر چند خود من، بنا به ادله‏اى كه باختصار خواهم آورد، حاضر به قبول آن نيستم.


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385  توسط محسن مومنی   | 

منبع: مجله‌ی نقد و نظر، شماره‌ی سوم و چهارم، سال اول (تابستان و پاییز 74)، ص 42-62

 

سورن كرکگارد

 

ترجمه مصطفا ملكيان

 

متن اول برگرفته است از كتاب تعليقه غيرعلمى نهائى‏ءء به قلم فيلسوف دانماركى، سورن كرگگور (1813-1855)، پدر اگزيستانسياليسم. كرگگور روايت تندروانه‏اى از اصالت ايمان ( فيدئيزم) ارائه مى‏كند كه به موجب آن ايمان نه فقط برتر از تعقل ست‏بلكه، به يك معنا، مخالف آن است. ايمان، و نه تعقل، عاليترين فضيلتى است كه انسان بدان نائل تواند آمد. ايمان شرط لازم كمال انسانى، به عميقترين معناى آن، است. كرگگور استدلال مى‏كند كه كسى كه سعى دارد تا ايمان دينى خود را بر اسناد و مدارك عينى يا تعقل مبتنى سازد اساسا برخطاست. اين كار هم بيهوده است (نتيجه‏بخش نخواهد بود) و هم امرى است نامطلوب (شخص را باز مى‏دارد از اينكه به وظيفه اصلى‏اش، كه افزايش ايمان است، عمل كند). سپس، نظريه‏اى در باب انفسى بودن مى‏پردازد كه در آن ايمان جايگاهى اصيل دارد. حتى اگر به سود خداباورى يا مسيحيت‏برهان قاطعى مى‏داشتيم، خواستار آن نمى‏بوديم؛ زيرا چنين يقين عينى‏اى اين امر خطير را از صورت يك سير وسلوك دينى بيرون مى‏آورد و آن را به مجموعه‏اى از يقينهاى رياضى كسالت‏آور فرو مى‏كاهد.

 

مساله‏اى كه در مقام بررسى آنيم حقيقت (1) مسيحيت نيست، بلكه نسبت (2) فرد انسانى (3) با مسيحيت است. بحث ما درباره حرص و ولع نظامساز محققان به تنظيم حقايق مسيحيت در قالب مقولات شسته‏رفته نيست، بلكه درباره ...


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385  توسط محسن مومنی   | 

نوشته‌ی جان لاك ، ترجمه‌ی مصطفا ملكيان

منبع: فصل نامه ی نقد و نظر

(1)قبلاً نشان داده شد كه:

 الف) ما در آنجا كه طالب تصوّراتيم اضطراراً جاهليم، و طالب همه اصناف علم؛

ب) در آنجا كه طالب براهينيم جاهليم، و طالب علم عقلى؛

 ج) مادام كه طالبِ تصوّراتِ خاصِّ واضح و قطعى ايم طالب قطع و علم قطعى ايم؛


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384  توسط محسن مومنی   | 

رابرت ام. مى

مصطفا ملكيان

 

منبع: فصل نامه ی هفت آسمان

 

ما [انسانها] از وى وو وى (1) ، يا "عمل بی‌عملى"، لائودزوى (2) شاعر و حكيم تا جهاد، يا "جنگ‏مقدس"، محمّد[ص] پيامبر و جنگاور راه درازى پيموده‏ايم. در ميان اين دو، موساى مقاوم وآزاديبخش را، عيسى را، همان نجارى را كه منجى و پادشاه منتظر يهوديان شد، شاهزاده‏اى‏را كه از دنيا كناره گرفت تا روشن‏شدگى بيابد، يعنى گوتمه بودا (3) را، و گردونه‏رانى را كه صورت‏متجسد خدا بود يعنى كريشنه (4) را ديده‏ايم. وجه اشتراك اين سرگذشتهاى بسيار متفاوت ازافراد بسيار متفاوت كه متعلق به فرهنگهاى بسيار متفاوت بوده‏اند چيست؟ به ياد داريد ، شاگرد لائو دزو، درباره "گمگشتگى در دائو" (6) چه گفته است؟ گفته است كه همه‏آنچه انسانها بايد بكنند اين است كه "در دائو گم شوند". دائو همانقدر براى آدميان طبيعى‏است كه آب براى ماهيان. اما به عللى آدميان با دائو بيگانه شده‏اند و از مبدء خود گسسته‏اند;و اين واقعه‏اى است كه در هر فرهنگى بر روى زمين در يك مقطع زمانى از تاريخ بشر رخ داده‏است. ما در سنت‏يهودى مسيحى خود اسطوره باغ عدن نخستين را داريم كه آدم در آن درعين سلم و صفا مى‏زيست; و اسطوره رانده شدن بعديش را از آن باغ كه پس از خوردن از"درخت معرفت نيك و بد" پيش آمد. اين اسطوره به خوبى هر اسطوره ديگرى است و با روان‏ناخودآگاه ما سخنى بس ژرف مى‏گويد.


ادامه مطلب
+ بارگذاری شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384  توسط محسن مومنی   |